آیا منی، آبی پست و بی‌ارزش است؟!

باسمه تعالی

شبهه: آیا منی، آبی پست و بی‌ارزش است؟

نویسنده: یوسف جمالی

توضیح شبهه:

«ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ(سجده 8) ؛سپس نسل او (انسان)را از چکیده آبی پست مقرر فرمود». امروز مشخص شده است که منی یکی از برترین پدیده های حیاتی است.  در هر قطره آن میلیون ها میلیون ها اسپرم زنده ی در حال فعالیت همراه با همه مواد لازم مثل غذا و آب و مواد حفاظتی وجود دارند.  اما انسان بی اطلاع گذشته گمان می کرد که منی آبی پست و بی ارزش و نفرت انگیز است همین ایده ی غلط عوام را محمد وارد قرآن کرده است.  اگر این آیه از خدا بود قطعا می دانست که منی از عظمت های خلقت و فوق العاده ارزشمند است و آن را پست نمی دانست.  بنابراین آیه ی مذکور کلام محمد ص است نه خدا. (دکتر سها، نقد قرآن، ص 55)

الف: تحلیل و پیش فرض ها

در این شبهه سعی شده است تا کلمه مهین در آیه “ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِين” (سجدة/ 8) . و آیات دیگر قرآن کریم را با ترجمه مهین به معنای آب بی ارزش در تعارض با یافته های علمی قراردهند زیرا علی رغم دیدگاه قرآن، منی آبی پست و بی ارزش نیست و دارای میلیون ها نطفه است که منشا ایجاد جنین است.   انسان از آبى جهنده يعنى از منى‏ كه حاوى ميليونها سلول جنسى مردانه اسپرماتوزوئيد كه تنها يكى از آنان موفق به لقاح با سلول جنسى ماده زنانه به نام تخمك‏ مى‏گردد به وجود مى‏آيد. (صمد نوری زاد، آن‏سوى آيه‏ها نگرشى بر اعجازهاى پزشكى قرآن، ص 24.) و آبی که موجودی چون انسان را با این همه پیچیدگی و رشته های عصبی و رگ های خونی به وجود می آورد چگونه می تواند بی ارزش باشد.

اما با توجه به اینکه قرآن کریم از علم روز بی اطلاع بوده است و تنها توسط بشری که دارای نبوغ بیشتری نسبت به دیگران بوده آورده شده است و منشا وحیانی ندارد از این قابلیت بی اطلاع بوده است . آنچه در قرآن کریم منعکس شده  متاثر از علوم روز بوده است علومی که ریشه در دیدگاه های دانشمندان یونانی داشته است و امروز خلاف آن آشکار شده است لذا نمی توان آن را کلام الهی دانست.

پیش فرض

قرآن کریم اگر اشارات علمی دارد نباید مطابق فهم عرف باشد بلکه باید طبق آخرین یافته های علمی باشد.

شبهه

اگر قرآن کریم کلام وحی است چرا منی را آبی پست و بی ارزش معرفی کرده است در حالی که امروزه ثابت شده است منی دارای میلیون ها نطفه می باشد، پس قرآن وحی نیست.

ب: مفهوم شناسی

برای فهم بهتر آیه هایی که مبنای شبهه قرار گرفته است می بایست با مفردات آن آشنا شویم.

1ـ سلاله

کلمه سلاله از ریشه سلل است که به معنای چکیده شده وخروج و کنده شدن چیزی از چیزی است مانند خارج شدن شمشیر از غلاف و یا خارج کردن کالا از منزل به شکل سرقت لذا به فرزند سلیل می گویند چون از پدر گرفته می شود و ریشه در پدر دارد. ‏(راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص 418)و یا به انسان سلسل می گویند هنگامی که از شکم مادر خارج شود.   (ابومنصور محمد بن احمد ازهری،تهذیب اللغه، ج4، ص 241)البته چون حضرت آدم ابوالبشر از خاک خلق شده است از این باب هم به آن سلاله گویند یعنی از خاک گرفته شده است.   (زبیدی،تاج العروس، ج 1، ص 7179)

بررسی

هر گونه خروج و انتزاع از چیزی را سلاله گویند لذا به شیئ که  از مکانی بیرون آید و یا شمشیری که که از  غلاف بیرون آید ،سلیل گویند  و اینکه به فرزند سلاله می گویند به این جهت است که فرزند از شکم مادر خارج می شود و یا اینکه چکیده و خارج شده از پدر است و او اصل فرزند است.

2ـ مهین

در اینکه ریشه کلمه مهین چیست دو دیدگاه وجود دارد طبق یک دیدگاه از ماده  المِهْنَه به فتح میم است که به معنای عمل و خدمت و انجام وظیفه است و مهین به معنای مکلف و موظف به انجام کاری است (اسماعیل بن حماد جوهری فارابی،الصحاح فی اللغه، ج 2، ص  184؛ ابوهلال عسکری ، الفروق اللغویه، ج 1 ،ص 523)و بنابر قول دیگر از المهانه به معنای حقیر وکم و بی ارزش است. (مصطفوی، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏11،ص193) البته در قرآن کریم مهین به ضم میم(بصيغه فاعل)  هم وجود دارد که به معنای خوار کننده است. (ابن اثیر ، النهایه فی غریب الاثر، ج1 ،ص 782) از جمله این آیات می توان به آیه «وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ‏ مُهِينٌ‏» (بقره/ 90  ) اشاره کرد.

 

بررسی

همان گونه که در بحث لغوی گفته شد ممکن است مهین به فتح میم به معنای مکلف و موظف از ریشه المهنه باشد و یا اینکه از ماده هون و از مصدر  المهانه و مفعول و به معنای حقیر باشد.  البته معنای رایج در کتب لغت معنای دوم است.

ج: خلقت انسان از منی در قرآن کریم

در قرآن کریم مهین به فتح میم در دو آیه به کار رفته است.

الف: «أَلَمْ نَخْلُقكُّم مِّن مَّاءٍ مَّهِينٍ»( المرسلات/ 20.)

این سوال از طرفی توبیخی است و از طرفی ‏استفهامی انكارى است و در مقام امتنان و اظهار نعمت بر بنى آدم برآمده كه آيا ما شما را چنين خلق نكرديم يعنى شما را از آب منى كه از قذارات بشمار ميرود و از آن نفرت و دورى مينمائيد خلقت نموديم. (بانو امین، تلخیص ازمخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏14، ص 267)

من ماء در این آیه شریفه متعلق به نخلقکم است و مهین وصف برای ماء می باشد. من در این آیه ابتدائیت است یعنی خدایی که قادر بر ابتداء است قادر به اعاده هم می باشد. (محیی الدین درویش، إعراب القرآن و بيانه، ج‏10، ص 337)

بررسی

این آیه در جایگاه هدایت گری و توجه دادن به خداوند متعال به عنوان خالق بشر و همچنین روز معاد است. توجه به پستی منی بزرگی خالق آن را نشان می دهد. اگر مخترعی با وسائل بی ارزش موجودی بسیار ارزشمند را ایجاد کند نشان از بزرگی اوست.  لذا «من» را ابتدائیت دانسته اند یعنی بدان خدایی که قادر است انسان را با این ظرائف و پیچیدگی ها از آبی پست خلق کند خواهد توانست او را در روز معاد برگرداند. چنانچه در حدیثی از بسر بن جحاش آمده است که روزی پیامبر اسلام(ص) آب در کف دست گرفت و فرمود خداوند متعال می فرماید ای فرزندان آدم آیا من عاجز ام در حالی که شما را از مانند این آفریدم ؟( أحمد في المسند، ج 4 ،ص 201. ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم ، ج‏4، ص 477)

ب: «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ‏»( سجدة/ 8 . )

من ماء متعلق به محذوف و صفت سلاله است و مهین صفت ماء است (إعراب القرآن الكريم، ج‏3، ص 35) یعنی نسل بشر از چکیده ای ایجاد شد که از آبی پست بود.  آبی که در ظاهر بد بو و بی ارزش می نماید اما در واقع رسالتی بزرگ را  در پیش دارد که همانا ایجاد جنین است.  خداوند متعال اگر از اشارات علمی استفاده می کند به دنبال هدایت و درس توحید و خدا شناسی است یعنی خداوند این توان و قدرت را دارد که از همین آب بی ارزش موجودی به توانایی انسان خلق نماید که اشرف مخلوقات است.

حضرت آیت الله مکارم شیرازی درباره این آیه و تفسیر کلمه مهین می فرمایند:« اين آب كه ظاهرا آبى است بى ارزش و بى مقدار، از نظر ساختمان و سلولهاى حياتى شناور در آن، و همچنين تركيب مخصوص مايعى كه سلولها در آن شناورند بسيار ظريف و فوق العاده دقيق و پيچيده است و از نشانه‏هاى عظمت پروردگار و علم و قدرت او محسوب مى‏شود و كلمه” مهين” كه به معنى ضعيف و حقير و ناچيز است اشاره به وضع ظاهرى آن مى‏باشد و گر نه از اسرار آميزترين موجودات است. (آیت الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه ج17، ص 126. ) لذا قرآن کریم خلقت انسان را از آبی می داند که بدبو و پست است یا می توان به معنای کمی و قلت آن دانست یعنی انسان از کمی آب تشکیل می شود و همانطور که می دانیم تنها یک اسپرم از میان میلیون ها اسپرم های شناور در منی با تخمک تشکیل جنین را می دهد.

«من» در « مِنْ ماءٍ مَهِينٍ » من تبعیض است و من ابتدائیت نیست و این یکی از ظرائف این آیه است یعنی جنین از همه منی ساخته نمی شود بلکه از بخشی از آن ایجاد می شود.(ابن عاشور، التحرير و التنوير، ج‏21، ص 150)

دكتر دياب و دكتر قرقوز نيز نكته‏اى ظريف از آيه مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ  استفاده مى‏كنند و مى‏نويسند:

«مشاهده مى‏كنيم كه از ميان صدها ميليون اسپرماتوزئيد فقط تعداد كمى به تخمك مى‏رسند و الباقى در ميان راه مى‏ميرند و از ميان دهها اسپرمى كه به تخمك رسيده‏اند فقط يك عدد موفق به شكافتن ديواره شفاف تخمك شده و در لقاح سرنوشت ساز شركت مى‏كند اين معنا از كلام خداوند در آيه 8 سجده و 37 قیامت كاملا استنباط مى‏شود.  زيرا حرف «من» حرف تبعيض است يعنى: اندكى از بسيار.  لفظ «سلالة» نيز همين معنا را دارد»( طب در قرآن، ص 81  )

بررسی

در مورد مهین به فتح میم باید دید آیا از ریشه المهنه است تا ترجمه آیه آب مامور و موظف به انجام کاری شود لذا اینگونه ترجمه شود که منی مامور به ایجاد موجودی به نام انسان است و یا اینکه از مصدر المهانه است تا به معنای آب حقیر و پست شود.  گر چه هر دو مورد ممکن است اما آنچه مناسب با این آیه است معنای اول می باشد یعنی منی وظیفه تداوم نسل را بر عهده دارد اما در قرآن کریم  کلمه مهین به فتح میم به معنای بی مقدارو پست به کار رفته است که می توان به آیه «أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذي هُوَ مَهينٌ وَ لا يَكادُ يُبينُ ؛مگر نه اين است كه من از اين مردى كه از خانواده و طبقه پستى است و هرگز نمى‏تواند فصيح سخن بگويد برترم؟» اشاره کرد.  در این آیه نمی توان مهین را به معنای موظف و مکلف ترجمه کرد. ثانیا هیچ کدام از مفسرین آیه مورد بحث را به معنای آب مامور معنا نکرده اند و همگی آن را آب پست ترجمه کرده‌اند ثالثا محدثینی مانند علامه مجلسی (ره) فهم خود از این آیه را «أَ لَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ‏ ماءٍ مَهِينٍ»‏ نطفة قذرة ذليلة می داند. (علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 9 ص 169)

لذا گرچه مبنای اول هم می تواند صحیح باشد اما دیدگاه دوم قوی تر است. بنا بر این تفسیر انسان از آبی در ظاهر بی ارزش و بد بو ایجاد شده است. سیاق آیه در مقام نشان دادن قدرت الهی است و قلوب را به توحید توجه می دهد. انتظاری که از قرآن کریم می رود هدایتگری است و بیدار کردن انسان ها با عبرت گرفتن از اصل وجودی آنهاست. چه کسی آنها را از آبی پست به انسانی با کمالات و زیبایی رساند.

د: منی در علم پزشکی

انسان از آبى جهنده يعنى از منى كه حاوى ميليونها سلول جنسى مردانه اسپرماتوزوئيد (Spermatozoid) كه تنها يكى از آنان موفق به لقاح با سلول جنسى ماده زنانه به نام تخمك (Ovum ) مى‏گردد به وجود مى‏آيد. سلولهاى بدن انسان (سوماتيك)، حاوى 46 كروموزم (23 جفت) مى‏باشد و هر كروموزم حاوى هزاران ژن وراثتى است. از آنجايى كه تعداد كروموزمهاى دريافت شده توسط جنين، نبايد بيشتر از تعداد كروموزمهاى والدين خويش باشد، بنابراين بر خلاف تمامى تقسيم هاى سلولى كه در ساير نقاط بدن رخ مى‏دهد و سلولهاى 46 كروموزمى (ميتوز) به وجود مى‏آيند طى فرايند تقسيمى كه سبب نصف شدن كروموزم مى‏شود (ميوز)، سلولهايى با 23 كروموزم در سيستم جنسى مردان و زنان به وجود مى‏آيد؛ يعنى هر كدام از والدين، تنها 23 كروموزم (50 درصد كروموزمهاى انتقال دهنده صفات) را به فرزند (جنين) مى‏دهند. اين مسئله باعث مى‏شود كه تنوع و گوناگونى بسيارى در نسلهاى آينده رخ دهد و انسان مدام در حال دگرگونى و رشد و نمو متفاوت باشد. (آن‏سوى آيه‏ها نگرشى بر اعجازهاى پزشكى قرآن، ص 23.)

هـ: بررسی پیش فرض

پیش فرض: قرآن کریم اگر اشارات علمی دارد نباید مطابق فهم عرف باشد بلکه باید طبق آخرین یافته های علمی باشد.

بررسی: قرآن کریم کتاب هدایت است و برای سعادت بشر نازل شده است. قرآن کتاب پزشکی نیست تا به زبان علمی سخن بگوید و گفتمان آن تنها در آزمایشگاه ها و فضاهای آکادمیک استفاده شود. گرچه علم جدید نمی تواند اشارات علمی آن را رد کند اما ضرورتی ندارد ماموریت اصلی قرآن تحت الشعاع قرار گیرد.

اگر در قرآن منی آبی پست معرفی شده است لزوما به معنای ناکارآمدی آن نیست زیرا قرآن خود تصریح دارد که منشا ایجاد جنین منی است و این مطلب بر کسی پوشیده نیست، پس بی ارزشی منی مربوط به ظاهر آن و جهت عبرت مردم است و به معنای  این نیست که  فاقد هرگونه تاثیر مهم در حیات بشر است.

و: پاسخ شبهه

از بررسی مباحث لغوی به این نتیجه می رسیم که اگر مهین را به معنای آب مامور به انجام وظیفه که همان تداوم نسل است بدانیم دیگر اشکال مطرح شده مطرح نمی شود که با توجه به آیات دیگر که مهین به فتح میم در معنای پست به کار برده شده است و هیچ کدام از مفسرین معنایی غیر از این را تلقی نکرده اند این فهم از آیه بعید به نظر می رسد اما اگر مهین را به معنای قلیل بدانیم به دو شکل می توان به شبهه پاسخ داد یکی اینکه منی را علی رغم مقدار کم آن دارای چنین توان و قدرتی دیدن است و دیگری اینکه از بین میلیون ها ميليونها سلول جنسى مردانه اسپرماتوزوئيد كه تنها يكى از آنان موفق به لقاح با سلول جنسى ماده زنانه به نام تخمك‏  مى‏گردد این کمی را به همین سلول موفق به انجام لقاح تعبیر کنیم که ظاهر آیه این را نمی رساند و منظور همان قلت منی  است هر چند این معنا هم متفاهم بین مفسرین نبوده است لذا نتیجه سخن این است که با توجه به اینکه قرآن کریم به زبان قوم سخن می گوید و باید معارف بلند خود را که سبب هدایت بشر و سعادت اوست را در قالب فهم مخاطبین بیان کند در این آیه منی را آب پست معرفی می کند زیرا آنچه در ظاهر منی آشکار است قذارت و پستی و بوی بد آن است لذا از جمله نجاسات منی است و این منافاتی با ارزشمند بودن آن ندارد کما اینکه خون هم از نجاسات است و ما از آن برحذر داشته شده ایم اما آیا این به معنای بی ارزشی آن است مسلما اینگونه نیست.  درمورد منی هم حتی در دوران صدر اسلام بر کسی پنهان نبوده است که  سبب ایجاد جنین است و این مطلب نیازمند این نبوده است که از علوم یونان یا فرهنگ زمانه استفاده شود.

 

,

وجود نقص در جهان بر خلاف ادعای قرآن کریم؟!

بسمه تعالی

وجود نقص در جهان بر خلاف ادعای قرآن کریم؟!

نویسنده: یوسف جمالی

توضیح شبهه:

«الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى‏ في‏ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسيرٌ(ملک/ 3و 4)؛همان (خدائي) كه هفت آسمان را طبقه طبقه بيافريد در آفرينش آن [خداى] بخشايشگر هيچ گونه تفاوتى نمى بينى بازبنگر آيا نقصانى مى بينى باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سويت بازگردد. »

در آيات فوق آمده است كه در جهان هيچگونه اختلاف و عيب و نقصاني نيست.  مؤمنين چون معتقدند كه كليه ي اجزاء جهان توسط خالق عاقل عالم حكيمي ساخته شده اند بنابراين نمي توانند قبول كنند كه در جهان عيب و نقصي وجود داشته باشد چون نقص با علم و حكمت خدا ناسازگار است.  و تا آنجا پيش رفته اند كه مي گويند ساخت جهاني بهتر از اين اصلا امكانپذير نيست.  اما واقعيت ملموس قابل فهم براي همگان اينست كه جهان پر از زيبائي و كمال و هماهنگي  و همچنين پر ازاختلاف و تفاوت و نقصان است.  آيا سنگها و مواد سرگردان در فضاي بيكران وجود ندارند؟ آيا برخورد سياره ها باهم و فروپاشي سيارات و ستارگان وجود ندارد؟ آيا آسيبهاي حياتي توسط اشعه ي ماوراء بنفش خورشيد ايجاد نمي شود؟ آيا حيات موجودات در معرض خطاهاي ژنتيكي نيست؟ آيا منابع راديواكتيو و مواد شيميائي و اشعه هاي مختلف موجب جهشهاي ژنتيكي مرگبار يا نقصان آور در موجودات زنده نمي شوند؟ آيا زلزله و سيل و طوفان و انواع ويروسها و باكتريهاي بيماريزا وجود ندارند؟ و هزاران نمونه ي ديگر.  بنابراين، آيات فوق محتوي يكي از بديهي ترين خطاهاي علمي قرآنند.( دکتر سها،نقد قرآن، ص 161)

الف: تحلیل و پیش فرض ها

بحث احسن یا عدم احسن بودن نظام خلقت همواره ذهن بسیاری از افراد به ویژه اندیشمندان و فلاسفه را به خود مشغول داشته است مسائلی از قبیل این که آیا نظام کنونی بهترین نظام ممکن است یا خیر؟اگر نظام موجود بهترین نظام ممکن است پس وجود این همه شرور در آن چگونه با احسن و کامل بودن جهان منافات پیدا نمی کند؟آیا ایجاد نظامی غیر از نظام کنونی امکان داشته است؟اذهان جستجوگر از طرفی بنای متقن و حکیمانه نظام هستی در تمام جوانب را می نگرند و به توانمندی خالق آن زبان به راز و نیاز می گشاید و از طرفی با امواج شروری دست به گریبان هستند که همواره روح آنها را می آزارد لذا در تردید فرو می روند که آیا ممکن نبود نظامی بهتر از نظام موجود وجود داشته باشد که در آن هیچ گونه شری وجود نداشته باشد؟( دوفصلنامه علمی پژوهشی حکمت صدرایی پاییز و زمستان 91، کاملیت نظام موجود از دیدگاه ابن سینا و ملاصدرا،شمس الله صفرلکی و زهرا جمشیدی،مقدمه ص 62)

در آیه شریفه «الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى‏ في‏ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسيرٌ(ملک/3و 4)؛همان (خدائي) كه هفت آسمان را طبقه طبقه بيافريد در آفرينش آن [خداى] بخشايشگر هيچ گونه تفاوتى نمى بينى بازبنگر آيا نقصانى مى بينى باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سويت بازگردد. » تاکید شده است که جهان بدون عیب و نقص است در حالی که در واقع ما بدی ها و نواقص و شروری را می بینیم که در زندگی با آنها سر و کار داریم شروری مانند بیماری ها و زلزله و غیره. در حالی که قرآن کریم خلقت جهان را بهترین نوع خلقت می داند «الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَه‏؛( سجده/ 7)او همان كسى است كه هر چه را آفريد نيكو آفريد» به این معنا که خلقتی بهتر از این ممکن نبود.

پیش فرض ها

1- بدی ها و شرور مطلق هستند

2- نباید در جهان حتی یک نقص وجود داشته باشدزیرا در این صورت خلقت ناقص است.

شبهه

بر خلاف آیه «ما تَرى‏ في‏ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ» که حکایت از عدم وجود نقصان و عیب در دنیا دارد، نواقص و خلاهای زیادی وجود دارد لذا آیه دارای غلط علمی است.

ب: مفهوم شناسی

با توجه به نقش مهم اصطلاحات به کار رفته در آیه شریفه مناسب است با این اصطلاحات آشنا شویم.

1- تفاوت

تفاوت از ماده الفَوْتُ به معنای دور شدن چيزى از انسان است بطوريكه ادراكش و رسيدن باو برايش مشكل باشد و ميسور نباشد.  تَفَاوُتٌ یعنی  اختلاف در اوصاف و صفات است، گويى كه وصف يكى از آنها صفت ديگر را دور مى‏كند و يا وصف هر يك از آنها ديگرى را طرد و مشخص ميسازد.  در آيه« ما تَرى‏ فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ (ملک 3)»يعنى در آفريده و آفرينش خداى چيزى نيست كه از اقتضاء حكمت خارج باشد(راغب اصفهانی،مفردات الفاظ القرآن،ج1،ص 646)برخی از لغویون تفاوت را به معنای اضطراب و اختلاف دانسته اند(فخرالدین طریحی،مجمع البحرین ج 2 ص 213)

در کتاب التحقیق تفاوت به معنای این دانسته شده است که وجود شی یا کمال یا خصوصیتی فوت نشود که نشان از ضعف خلقت باشد تا در نتیجه از ضعف خالق آن خبر دهد.(حسن مصطفوی، التحقيق في كلمات القرآن الكريم‏، ج 9 ،ص 151)

بررسی

آنچه از معنای فوت فهمیده می شود دوری چیزی است که یافتن آن را غیرممکن سازد لذا تفاوت هم به معنی نفی اشیاء توسط همدیگر است اما آنچه در کتاب التحقیق گفته شد که عدم وجود شی یا کمال یا خصوصیتی که نشان از ضعف آن چیز باشد از معنای لغوی استفاده نمی شود و شاید ایشان از سیاق آیه شریفه این برداشت را داشته است.

2- فطور

اصل فَطْر شكاف طولى است يعنى چيزى را از درازا بريدن، افعال آن «فَطَرَ فلانٌ كذا فَطْراً و أَفْطَرَ هو فُطُوراً و انْفَطَرَ انْفِطَاراً است . آن را شكافت و دو نيمه شد.  در آيه« هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ(ملک/ 3)يعنى آيا در آسمانها شكافى و اختلالى مى‏يابى.  معنى واژه- فَطْر- يعنى فاصله و شكاف يا عيب و اختلال كه گاهى بر طريق فساد است و گاهى بر طريق صلاح(مفردات الفاظ القرآن، ج،1 ص 640) در مورد کلمه فطور اختلاف نظر وجود دارد که آیا جمع فطر به معنای شکاف ها(علی اکبر قرشی ،قاموس قرآن،‏ ج 6 ،ص 194)و یا مصدر به معنای اختلال و شکاف است.(مفردات الفاظ القرآن، ج1، ص 640)

بررسی

فطر به معنای شکاف است لذا به شکستن روزه افطار گویند اعم از اینکه این شکاف موجب عیب شود و با بر ارزش چیزی بیفزاید. در مورد کلمه فطور زمخشری در تفسیر خود آن را جمع فطر دانسته است(زمخشری،الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏4، ص 576)

ج:دیدگاه مفسرین

با تمام عظمتى كه عالم هستى دارد هر چه هست نظم است و استحكام، و انسجام، و تركيبات حساب شده، و قوانين دقيق و اگر بى‏نظمى در گوشه‏اى از جهان راه مى‏يافت آن را به نابودى مى‏كشيد.

از نظام عجيب و شگفت‏انگيزى كه بر يك دانه اتم، و ذرات الكترون و پروتون حاكم است گرفته، تا نظامات حاكم بر كل منظومه شمسى، و منظومه‏هاى ديگر و كهكشانها، همه در سيطره قوانين دقيقى قرار دارند كه آنها را در مسير خاصى پيش مى‏برند، خلاصه همه جا قانون است و حساب، و همه جا نظم است و برنامه.( آیت الله مکارم شیرازی،تفسير نمونه، ج‏24، ص 320)

پس منظور از نبودن تفاوت در خلق، اين است كه تدبير الهى در سراسر جهان زنجيروار متصل به هم است و موجودات بعضى به بعض ديگر مرتبطند، به اين معنا كه نتايج حاصله از هر موجودى عايد موجود ديگر مى‏شود و نتيجه دادنش به موجوداتى ديگر وابسته و نيازمند است.  در نتيجه اصطكاك اسباب مختلف در عالم خلقت، و برخوردشان نظير برخورد دو كفه ترازو است كه در سبكى و سنگينى دائما در حال مقابله مى‏باشند، اين مى‏خواهد سبكى كند او نمى‏گذارد، او مى‏خواهد سنگينى كند اين نمى‏گذارد، اين مى‏خواهد بلند شود او نمى‏گذارد، او مى‏خواهد بلند شود اين مانع مى‏شود، و نتيجه اين كشمكش آن است كه ترازودار بهره‏مند مى‏شود.  پس دو كفه ترازو در عين اختلافشان در به دست آمدن غرض ترازودار اتفاق دارند، و يا به عبارتى ديگر اختلاف آنها است كه باعث مى‏شود ترازودار جنس كشيدنى خود را بكشد و وزن آن را معلوم كند.  پس منظور از نبودن تفاوت در خلق اين شد كه خداى عز و جل اجزاى عالم خلقت را طورى آفريده كه هر موجودى بتواند به آن هدف و غرضى كه براى آن خلق شده برسد، و اين از به مقصد رسيدن آن ديگرى مانع نشود، و يا باعث فوت آن صفتى كه براى رسيدنش به هدف نيازمند است نگردد.

خطاب در جمله «ما تَرى‏- نخواهى ديد» خطاب به شخص رسول خدا (ص) نيست، بلكه خطاب به هر كسى است كه مى‏تواند ببيند، و اگر كلمه« خلق» را به كلمه« رحمان» اضافه كرد و به نام مقدس رحمان نسبت داد، براى اين است كه اشاره كند به اينكه غايت و هدف از خلقت، رحمت عام او است، و اگر كلمه« تفاوت» را نكره- بدون الف و لام- آورد، با در نظر گرفتن اين كه اين نكره در سياق نفى قرار دارد و نكره در سياق نفى عموميت را مى‏رساند، در نتيجه معنا چنين مى‏شود كه: در سراسر جهان هيچ تفاوتى نمى‏بينى.(علامه طباطبایی، المیزان، ج 19، ص 350)

 

 د- دیدگاه علم جدید

آنچه در جهان دیده می شود نظمی است که بر همه اجزای آن حکم فرماست. اگر این نظم را بپذیریم قطعا وجود برخی از اتفاقات مانند برخورد سياره ها باهم و فروپاشي سيارات و ستارگان در این نظم گنجانده می شود. زیرا نمی شود قانونی را مطلق ندانیم و آن را بر برخی از اجزای جهان حاکم بدانیم.

1- تمام کرات منظومه شمسى آنچنان با یکدیگر مربوط اند که همه یک خانواده محسوب مى شوند  و طبق نظرات دانشمندان همه در آغاز یک واحد به هم پیوسته بودند و تدریجاً از هم جدا شدند و در عین جدایى به هم مربوط اند، و باز مطالعات دانشمندان فلکى در این زمینه مى گوید: منظومه شمسى ما نیز مستقل نیست، و جزیى از یک کهکشان بزرگ است که به ضمیمه کهکشان هاى دیگر مجموعه واحدى را تشکیل مى دهند که قانون جاذبه همچون زنجیرى آنها را به هم پیوسته، و باز اعتقاد دانشمندان بر این است که تمام این کهکشان ها در آغاز یک واحد متّصل بوده و تدریجاً از هم جدا شده است.

2- اجسام مختلف و کاملا متفاوت در تحلیل نهایى ترکیبى است از تعدادى از عناصر معیّن؛ یعنى همان موجودات بسیطى که بیش از یکصد عنصر از آنها تاکنون شناخته شده است.

این عناصر گوناگون على رغم اختلاف فاحش ظاهرى آنها، هنگامى که شکافته شوند و به کوچکترین اجزاى آنها، (اتم)، برسیم، مى بینیم همه شبیه یکدیگرند؛ و تنها تفاوتشان در تعدّد الکترون ها و پروتون ها است.

3- عجب این که نظامى که حاکمبر این ذرّه ناچیز (اتم) است همان نظامى است که بر جهان بزرگ یعنى منظومه ها و کهکشان ها حکومت مى کند.  همان در واقع قانون جاذبه و دافعه است که سبب مى شود سیّارات یک منظومه، و الکترون هاى یک اتم، در مدارات خاص خود بر گرد مرکز اصلى به حرکت درآیند؛ بى آن که از هم جدا شوند یا جذب یکدیگر شوند.
4- گرچه موجودات روى زمین را رنگارنگ مى بینیم و رنگ هایى که با چشم ما قابل درک است بسیار مختلف مى باشد، امّا در تحلیل نهایى به اینجا مى رسیم که تمام انواع رنگ ها به امواجى باز مى گردند که تفاوتشان در شدّت نوسان و کوتاهى و بلندى این امواج است.
5-  ما صداهاى کاملا مختلفى مى شنویم؛ ولى دانش فیزیک امروز به ما مى گوید تمام این صداهاى زشت و زیبا، آهسته و گوش خراش، به مبدا واحدى باز مى گردد، همه عبارت از امواج خاصّى هستند که تفاوت ارتعاش و نوسان آنها سبب این تنوّع شده است.

6- جانوران انواع بسیار زیادى دارند، تنها انواع حشرات به صدها هزار نوع بالغ مى شود، گیاهان نیز از این فراتر رفته تنوّع بیشترى دارند؛ ولى دانشمندان گیاه شناس و جانور شناس مى گویند همه آنها از یک مصالح ساخته شده، و مرکّب از سلّول ها و یافته هایى است که نظام واحدى بر آنها حکومت مى کند، و به همین دلیل غالباً براى شناخت تاثیر یک دارو مثلا بر روى انسان، آن را روى حیوانات دیگر آزمایش مى کنند.

7-  دانشمندان از طریق تجزیه نور ستارگان که از نقاط دور و نزدیک به سوى ما سرازیرند به اینجا رسیده اند که عناصر ترکیبى کواکب آسمان شبیه اجزاى ترکیبى کره زمین است؛ و هماهنگى عجیبى از این نظر در مجموعه کرات و ستارگان جهان حکم فرما است.

8-  قوانین مختلفى که بر جهان حکومت مى کند، مانند: قانون جاذبه و سرعت نور و قوانین حرکت و مانند آن، همه جا یکسان است، و از فرمول واحدى تبعیّت مى کند؛ و لذا دانشمندان از آزمایش روى یک یا چند نمونه در کره زمین، قانون بزرگى را کشف مى کنند که بر تمام عالم هستى حاکماست، همان گونه که نیوتن قانون معروف جاذبه عمومى را که مربوط به تمامى منظومه ها و کهکشان ها است از سقوط یک سیب از درخت کشف کرد!
خلاصه این که در خلقت خداوند رحمان تفاوتى نمى بینیم؛ و فطور و شکافى وجود ندارد، و هر قدر علم و دانش بشرى پیشرفت بیشترى مى کند عظمت و عمق این مساله روشن تر مى شود؛ و این هماهنگى و وحدت دلیل روشنى بر وحدت خالق و آفریدگار جهان است(آیت الله  مكارم شيرازى، پيام قرآن‏، ‏،ج3، ص 175 )

ح: بررسی پیش فرض ها

شبهه دکتر سها مبتنی بر پیش فرض هایی است که به بررسی آنها خواهیم پرداخت

1- بدی ها و شرور مطلق هستند.

سوالی که مطرح است این است که آیا اموری که در دنیا به عنوان بد شمرده می شود همیشه و برای همه بد است تا مطلق باشد و یا اینکه بدی آن ها نسبی است یعنی ممکن است برای ما بد باشد اما برای خود آنها و یا دیگری خوب است؟

بدی ها دو نوعند  بدهايي كه خود اموري عدمي اند ، و بدهايي كه اموري وجودي اند اما از آن جهت بد هستند كه منشأ يك سلسله امور عدمي مي گردند .  شروري كه خود عدمي هستند مانند جهل و عجز و فقر ، صفاتي حقيقي ( غير نسبي ) ولي عدمي هستند ، اما شروري كه وجودي هستند و از آن جهت بدند كه منشأ امور عدمي هستند ، مانند سيل و زلزله و گزنده و درنده و ميكروب بيماري ، بدون شك بدي اينها نسبي است .  از اينگونه امور ، آنچه بد است ، نسبت به شي ء يا اشياء معيني بد است .  زهر مار ، براي مار بد نيست ، براي انسان و ساير موجوداتي كه از آن آسيب مي بينند بد است .  گرگ براي گوسفند بد است ولي براي خودش و براي گياه بد نيست ، همچنانكه گوسفند هم نسبت به گياهي كه آن را مي خورد و نابود مي كند بد است ولي نسبت به خودش يا انسان يا گرگ بد نيست. (شهید مطهری ره، عدل الهی،  ،تلخیصی از ص 123 تا 132.)

2- نباید در جهان حتی یک نقص وجود داشته باشد زیرا در این صورت خلقت ناقص است.

آیا لازمه جهان مادی و طبیعی این است که باید در آن زلزله و سیل و بیماری ها باشد یا اینکه می شد جهانی بهتر از این خلق کرد ؟جهان باید به عنوان یک مجموعه دیده شود نه اینکه چون سیل خانه من را در مسیر رودخانه برد پس نقص است و نشان از خلقتی ناقص دارد. اشياء از نظر خوبي و بدي اگر تنها و منفرد و مستقل از اشياء ديگر در نظر گرفته شوند يك حكم دارند و اگر جزء يك نظام و به عنوان عضوي از اندام در نظر گرفته شوند حكم ديگري پيدا مي كنند كه احيانا ضد حكم اولي است .  بديهي است كه همانطور كه اشياء منفرد واقعي اگر به صورت نظام فرض شوند ، وجود واقعي شان انفرادي است و وجود عضوي و اندامي و ارگانيك شان اعتباري است ، اگر اشيائي كه واقعا و تكوينا جزء و عضو يك نظامند ، به صورت منفرد در نظر گرفته شوند ، وجود واقعي شان وجود عضوي و اندامي و ارگانيك است و وجود انفرادي شان ، وجود اعتباري .  اكنون مي گوييم : اگر بطور منفرد از ما بپرسند كه آيا خط راست بهتر است يا خط كج ؟ ممكن است بگوييم خط راست بهتر از خط كج است .  ولي اگر خط مورد سؤال ، جزئي از يك مجموعه باشد ، بايد در قضاوت خود ، توازن مجموعه را در نظر بگيريم .  در يك مجموعه بطور مطلق نه خط مستقيم پسنديده است و نه خط منحني ، چنانكه در چهره ، خوب است ” ابرو ” منحني باشد و بيني كشيده و مستقيم ، خوب است دندان سفيد باشد و مردمك چشم مشكي يا زاغ باشد(عدل الهی، 142)

به سخن ديگر، هدف آفريدگار از آفرينش، چيزى جز خير نيست؛ ليكن آفرينش خير در جهان مادّه، ناگزير، برخى از شُرور را به دنبال دارد.  براى نمونه، آفرينش زمين، خير است؛ ولى زمين، ويژگى‏هايى دارد كه گاهى زلزله پديد مى‏آيد.  بنا بر اين، زلزله هم مانند خود زمين، پديده‏اى الهى است؛ امّا هدف اصلى و اوّلىِ آفريدگار، آفريدن زلزله نبوده و اين پديده پس از آفرينش زمين و به تَبَع آن، تحقّق يافته است.  البتّه همين زلزله، حكمت‏هاى فراوانى همچون: آزمايش، به ياد آوردن خدا و تكامل انسان‏ها دارد.  نمونه ديگر: آفرينش انسان، خير است؛ امّا وى براى رسيدن به هدف آفرينش خود كه همانا رسيدن به مقام خلافت الهى است بايد داراى اراده و آزادى باشد.  از آن سو، موجود بااراده و آزاد، مى‏تواند از آزادى خود، سوء استفاده كند، شر (بدى) ايجاد نمايد و جامعه را به فساد بكشاند.  در اين جا نيز

هدف آفرينش، آفريدن شر و فساد نبوده است؛ بلكه شر و فساد، پس از آفرينش موجودِ آزادى به نام انسان و به تبع آن، تحقّق مى‏يابند.( محمدی ریشهری، دانشنامه عقايد اسلامى، ج‏8، ص 397)

به دیگر سخن مصالح اجتماعی بر مصالح فردی مقدم است لذا اگر لازمه مصلحت نوعیه وجود شر برای یک فرد باشد خلاف حکم عقل نیست و مطابق حکم عقل است و از جهتی علم انسان محدود است و نمی تواند تمام جوانب را ببیند تا حکم کند که آیا این واقعه شر است یا خیر. از دیگر موارد که با باید به آن توجه کرد غفلت انسان از حیات معنوی و روحی است. ما حیات مادی را می بینیم اما توجه نداریم برخی حوادث مادی که در زندگی مادی خللی وارد می کند عامل اساسی در رشد معنوی است.( سبحانی، محاضرات في الإلهيات، ص 180)

 

 

 

پاسخ:

در پاسخ به این شبهه علاوه بر آنچه در پیش فرض ها گفته شد باید دانست که شر امری عدمی است و خداوند آنها را خلق نکرده است تا مشمول آیه شریفه  ما تَرى‏ في‏ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ *  ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسيرٌ(ملک/ 4) شود. مقصود كساني كه مي گويند « شر عدمي است » اين نيست كه آنچه به نام «شر » شناخته مي شود وجود ندارد ، تا گفته شود اين خلاف ضرورت است ، بالحس و العيان مي بينيم كه كوري و كري و بيماري و ظلم و ستم و جهل و ناتواني و مرگ و زلزله و غيره وجود دارد ، نه مي توان منكر وجود اينها شد و نه منكر شر بودنشان ، و هم اين نيست كه چون شر ، عدمي است پس شر وجود ندارد ، و چون شري وجود ندارد پس انسان وظيفه اي ندارد زيرا وظيفه انسان مبارزه با بديها و بدها و تحصيل خوبيها و تأييد خوبها است ، و چون هر وضعي خوب است و بد نيست ، پس بايد به وضع موجود هميشه رضا داد و بلكه آن را بهترين وضع ممكن دانست .  در قضاوت عجله نكنيد ، نه مي خواهيم منكر وجود كوري و كري و ستم و فقر و بيماري و غيره بشويم و نه مي خواهيم منكر شريت آنها بشويم و نه مي خواهيم سلب مسؤوليت از انسانها بكنيم و نقش انسان را در تغيير جهان و تكميل اجتماع ناديده بگيريم .  تكاملي بودن جهان – و بالخصوص انسان – و رسالت انسان در سامان دادن آنچه بر عهده اش گذاشته شده است جزئي از نظام زيباي جهان است .  پس سخن در اينها نيست ، سخن در اين است كه همه اينها از نوع «عدميات» و « فقدانات »مي باشند و وجود اينها از نوع وجود «كمبودها» و «خلاها» است و از اين جهت شر هستند كه خود ، نابودي و نيستي و يا كمبودي و خلا هستند ، و يا منشأ نابودي و نيستي و كمبودي و خلاند ، نقش انسان در نظام تكاملي ضروري جهان ، جبران كمبودها و پر كردن خلاها و ريشه كن كردن ريشه هاي اين خلاها و كمبودهاست.  هر جا كه سخن از بدي مي رود حتما پاي يك نيستي و فقدان در كار است .  « بدي » يا خودش از نوع نيستي است و يا هستيي است كه مستلزم نوعي نيستي است ، يعني موجودي است كه خودش از آن جهت كه خودش است خوب است و از آن جهت بد است كه مستلزم يك نيستي است ، و تنها از آن جهت كه مستلزم نيستي است بد است نه از جهت ديگر .  ما ، ناداني ، فقر و مرگ را بد مي دانيم .  اينها ذاتا نيستي و عدمند .  گزندگان ، درندگان ، ميكروبها و آفتها را بد مي دانيم .  اينها ذاتا نيستي نيستند ، بلكه هستيهايي هستند كه مستلزم نيستي و عدمند.  اما گزندگان ، درندگان ، ميكروبها ، سيلها ، زلزله ها و آفتها از آن جهت بد هستند كه موجب مرگ يا از دست دادن عضوي يا نيرويي مي شوند يا مانع و سد رسيدن استعدادها به كمال مي گردند .  اگر گزندگان ، موجب مرگ و بيماري نمي شدند بد نبودند ، اگر آفتهاي نباتي موجب نابودي درختان يا ميوه آنها نمي شدند بد نبودند ، اگر سيلها و زلزله ها تلفات جاني و مالي ببار نمي آوردند بد نبودند .  بدي در همان تلفات و از دست رفتن ها است .  اگر درنده را بد مي ناميم نه به آن جهت است كه ماهيت خاص آن ، ماهيت بدي است بلكه از آن جهت است كه موجب مرگ و سلب حيات از ديگري است .  در حقيقت ، آنچه ذاتا بد است همان فقدان حيات است .  اگر درنده وجود داشته باشد و درندگي نكند ، يعني موجب فقدان حيات كسي نشود ، بد نيست ، و اگر وجود داشته باشد و فقدان حيات تحقق يابد بد است .  از نظر رابطه علت و معلولي ، غالبا همان فقدانات واقعي ، يعني فقر و جهل ، سبب اموري مانند ميكروب و سيل و زلزله و جنگ و غيره مي شوند كه از نوع بديهاي قسم دوم مي باشند ، يعني موجوداتي هستند كه از آن جهت بدند كه منشأ فقدانات و نيستيها مي شوند.  اين است معني سخن حكما كه مي گويند : شرور  مجعول بالذات نيستند ، مجعول بالتبع و بالعرض اند .

وجود بديها و زشتيها در پديد آوردن مجموعه زيباي جهان ، ضروري است وزيباييها ، جلوه خود را از زشتيها دريافت مي كنند و اگر زشتي و بدي وجود نمي داشت زيبايي و خوبي نيز مفهوم نداشت ، به اين معني كه زيبايي زيبا در احساس ، رهين وجود زشتي زشتها و پديد آمدن مقايسه بين آنها است .  در حقیقت بديها و زشتيها ، مقدمه وجود زيباييها و آفريننده و پديد آورنده آنها مي باشند .( عدل الهی،ص 150)

از بحثهايي كه در اين بخش داشتيم به اين نتيجه دست يافتيم كه فرمول اصلي آفرينش جهان ، فرمول تضاد است و دنيا جز مجموعه اي از اضداد نيست .  هستي و نيستي ، حيات و موت ، بقا و فنا ، سلامتي و بيماري ، پيري و جواني ، و بالاخره خوشبختي و بدبختي در اين جهان توأمند.(همان، 163)

 

آیا دنيای مادی از نظر قرآن کریم بی‌ارزش است؟

بسمه تعالی

آیا دنيای مادی از نظر قرآن کریم بی‌ارزش است؟

نویسنده: یوسف جمالی

توضیح شبهه:

در آيات زيادي، دنيا و زندگي و ثروت آن بي ارزش و بازيچه قلمداد شده است ودر مقابل، دنياي بعد از مرگ (آخرت) تكريم شده است از جمله:

«وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُون(انعام /32) ؛و زندگى دنيا جز بازى و سرگرمى نيست و قطعا خانه ي آخرت براى كسانى كه پرهيزگارى مى كنند بهتر است آيا نمى انديشيد»

و«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُور(حديد/20) ؛ بدانيد كه زندگى دنيا در حقيقت بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به يكديگر و فزون جويى در اموال و فرزندان است چون مثل بارانى است كه كشاورزان را رستنى آن [باران] به شگفتى اندازد سپس [آن كشت] خشك شود و آن را زرد بينى آنگاه خاشاك شود و در آخرت [دنيا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست». در تأييد آيات فوق، احاديث بسيار زيادي وجود دارند از جمله«قال النبي: إن اﷲ تعالى لما خلق الدنيا أعرض عنها فلم ينظر إليها من هوانها عليه(علاءالدین علی بن حسام، كنز العمال، ج 3 ،ص 78)؛ خدا وقتي دنيا را خلق كرد از آن روي بگردانيد و هرگز بدان نگاه نكرد بخاطر پست ي دنيا نزد او. »

طبيعي است كه يك انسان عاقل به چيز بي ارزش و بازيچه بهائي نمي دهد و در بهبود و پيشرفت آن تلاشي نمي كند.  گريز از دنيا و زهد از صفات بسيار پسنديده اي است كه محمد و فرزندان او و بزرگان اسلام در طول تاريخ به آنها افتخار مي كرده اند.  اين درست در نقطه ي مقابل توسعه و پيشرفت است.  براي توسعه ي علمي، تكنيكي، اقتصادي و سياسي بايد دنيا را مهم و جدي گرفت.  بايد براي شناخت دنيا و قوانين آن بطور جدي سرمايه گذاري، برنامه ريزي و تلاش كرد و براي بكار گيري اين دانش درپيشرفت و توسعه ي زندگي دنيوي بايد با جديت كوشيد.  اينكاري است كه كشورهاي پيشرفته ي دنيا انجام داده و مي دهند.  اما قرآن ما را به اهميت ندادن و بي ارزش دانستن دنيا مي خواند و نتيجه ي آن را امروز در كشورهاي اسلامي مي بينيم. (دکتر سها، نقد قرآن، ص 599 تا 601)

الف: تحلیل و پیش فرض ها

در این شبهه سعی شده است دنیای مادی را نزد قرآن کریم بی ارزش جلوه دهد.  بی توجهی که به دنبال خود، روی گردانی از علوم طبیعی را هم در پی خواهد داشت .

 

پیش فرض

قرآن کریم و روایات ، دنیا را پست و بی ارزش می دانند.

شبهه

چگونه قرآنی که دنیای مادی را پست می داند، می تواند مسلمانان را به فراگیری علوم طبیعی که مربوط به مادیات است فراخواند؟

ب: دیدگاه قرآن کریم نسبت به دنیای مادی

در قرآن کریم دو نوع نگاه کاملا متفاوت نسبت به دنیا وجود دارد یک دیدگاه بی ارزشی آن را جلوه گر می شود و در نگاه دیگر توجه به دنیا دیده می شود.

اول: دنیای بی ارزش

در قرآن کریم آیات متعددی وجود دارد که دنیا را بیهوده و مکانی برای سرگرمی معرفی می کند که دکتر سها به تفصیل آنها را ذکر کرده است. آیه « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُور(حدید/ 20) ؛بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است، همانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرو مى‏برد، سپس خشك مى‏شود بگونه‏اى كه آن را زردرنگ مى‏بينى سپس تبديل به كاه مى‏شود! و در آخرت، عذاب شديد است يا مغفرت و رضاى الهى و (به هر حال) زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست!»این ویژگی ها را در خود جمع دارد.

در این آیه دنیا با بازی سرگرمی و غیره توصیف شده است و در پایان آن را متاع دروغ و فریب می داند. اما چرا دنیا را اینگونه به تصویر می کشد؟ متاع به معنى هر گونه وسائل بهره‏گيرى است، بنا بر اين جمله” دنيا متاع غرور است” مفهومش اين است كه وسيله و ابزارى است براى فريبكارى، فريب دادن خويشتن، و هم فريب ديگران و البته اين در مورد كسانى است كه دنيا را هدف نهايى قرار مى‏دهند و به آن دل مى‏بندند، و بر آن تكيه مى‏كنند و آخرين آرزويشان وصول به آن است، اما اگر مواهب اين جهان مادى وسيله‏اى براى وصول به ارزشهاى والاى انسانى و سعادت جاودان باشد هرگز دنيا نيست، بلكه مزرعه آخرت، و قنطره و پلى براى رسيدن به آن هدفهاى بزرگ است.

بديهى است توجه به دنيا و مواهب آن به عنوان يك” گذرگاه” يا يك” قرارگاه” دو جهت‏گيرى مختلف به انسان مى‏دهد كه در يكى مايه نزاع و فساد و تجاوز و بيدادگرى و طغيان و غفلت است، و در ديگرى وسيله بيدادى است و آگاهى و ايثار و فداكارى و برادرى و گذشت. (آیت الله مکارم شیرازی، تفسير نمونه، ج‏23، ص 354)

 

دوم: دنیای ارزشمند

در برخی آیات شریفه خداوند متعال، دنیا را هم در کنار آخرت قرار می دهد که آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

1- « و مَنْ كانَ يُريدُ ثَوابَ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ كانَ اللَّهُ سَميعاً بَصيراً» (نساء/ 134)

كسانى كه پاداش دنيوى بخواهند، (و در قيد نتايج معنوى و اخروى نباشند، در اشتباهند زيرا) پاداش دنيا و آخرت نزد خداست و خداوند، شنوا و بيناست.

آنچه از این آیه فهمیده می شود این است که نه تنها سعادت آخرت بلکه سعادت دنیا هم برای قرآن مهم است و برای آن برنامه دارد. خداوند متعال در صورت عمل به برنامه ای که در قرآن ذکر شده خوشبختی در دنیا را هم تضمین کرده است.

مراد از ثواب دنيا و آخرت، سعادت دنيا و آخرت با هم باشد و سعادت دنيا و آخرت با هم تنها نزد خدا است، پس بنده خدا بايد به درگاه او تقرب بجويد، حتى آن هم كه سعادت دنيا و پاداش مادى را در نظر دارد بايد از خداى تعالى بخواهد.( علامه طباطبایی ،الميزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص 104)

2-«وَ الَّذينَ هاجَرُوا فِي اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»‏( نحل/ 41)؛آنها كه پس از ستم ديدن در راه خدا، هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه (و مقام) خوبى به آنها مى‏دهيم و پاداش آخرت، از آن هم بزرگتر است اگر مى‏دانستند.

3- «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّار(بقره/ 201)؛و بعضى مى‏گويند: پروردگارا! به ما در دنيا (نيكى) عطا كن! و در آخرت نيز (نيكى) مرحمت فرما! و ما را از عذابِ آتش نگاه دار!»

گروهى هم مواهب مادى دنيا را مى‏خواهند و هم مواهب معنوى را بلكه زندگى دنيا را نيز به عنوان مقدمه تكامل معنوى مى‏طلبند و اين است منطق اسلام كه هم نظر به جسم و ماده دارد و هم جان و معنا و اولى را زمينه‏ساز دومى مى‏شمرد و هرگز با انسانهاى يك بعدى يعنى آنها كه در ماديات غوطه‏ورند و براى آن اصالت قائلند، يا كسانى كه به كلى از زندگانى دنيا بيگانه‏اند سازگار نيست.  بديهى است حسنه به معنى هر گونه خير و خوبى است و مفهومى وسيع و گسترده دارد كه تمام مواهب مادى و معنوى را شامل مى‏شود(تفسير نمونه، ج‏2، ص 65)

4- حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ *لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُون(مؤمنون/ 99 و 100)؛ (آنها هم چنان به راه غلط خود ادامه مى‏دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مى‏گويد: «پروردگار من! مرا بازگردانيد! شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم!» (ولى به او مى‏گويند:) چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مى‏گويد (و اگر بازگردد، كارش همچون گذشته است)! و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند»

در این آیه شریفه برخی از کسانی که از دنیا می روند از خداوند متعال می خواهند تا به دنیا برگردند آیا این نشان از اهمیت دنیا نیست که تنها دنیاست که می تواند سعادت اخروی را رقم بزند؟

او می گوید:اگر بدنيا برگردم، حق خدا را در اموالم ادا خواهم كرد.  پس آنچه ترك شده، اموال است.  برخى گويند يعنى در دنيا عمل صالح انجام ميدهم.  پس آنچه ترك شده، دنياست.  برخى گويند يعنى كارهايى را كه تضييع و ترك كرده‏ام، انجام ميدهم(فضل بن حسن طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏7، ص 187‏).

5- «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ(بقره/ 180)؛بر شما نوشته شده: «هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، اگر چيز خوبى [مالى‏] از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزديكان، بطور شايسته وصيت كند! اين حقّى است بر پرهيزكاران»‏

جالب اينكه در اينجا به جاى كلمه” مال” كلمه” خير” گفته شده است فرموده اگر” چيز خوبى” از خود به يادگار گذارده وصيت كند.

اين تعبير نشان مى‏دهد كه اسلام ثروت و سرمايه‏اى را كه از طريق مشروع به دست آمده باشد و در مسير سود و منفعت اجتماع به كار گرفته شود خير و بركت مى‏داند و بر افكار نادرست آنها كه ذات ثروت را چيز بدى مى‏دانند خط بطلان مى‏كشد و از زاهد نمايان منحرفى كه روح اسلام را درك نكرده و زهد را با فقر مساوى مى‏دانند و افكارشان سبب ركود جامعه اسلامى و پيشرفت استثمارگران مى‏شود بيزار است(تفسير نمونه، ج‏1، ص 615)

6- «فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون‏( جمعه/ 10)؛

و هنگامى كه نماز پايان گرفت (شما آزاديد) در زمين پراكنده شويد و از فضل خدا بطلبيد، و خدا را بسيار ياد كنيد شايد رستگار شويد»

جمله« ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ» (فضل خدا را طلب كنيد) يا تعبيرات مشابه آن در قرآن مجيد شايد غالبا به معنى طلب روزى و كسب و تجارت آمده است، ولى روشن است كه مفهوم اين جمله گسترده است و كسب و كار يكى از مصاديق آن است، لذا بعضى آن را به معنى عيادت مريض، و زيارت مؤمن، يا تحصيل علم و دانش تفسير كرده‏اند، هر چند منحصر به اينها نيز نمى‏باشد. (تفسير نمونه، ج‏24، ص 127)

7- «هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ(بقره/ 29)؛او خدايى است كه همه آنچه را (از نعمتها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريد سپس به آسمان پرداخت و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود و او به هر چيز آگاه است‏. »

و به اين ترتيب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص ميكند، و درست از اينجا در مى‏يابيم كه اين انسان را خدا براى امر بسيار پر ارزش و عظيمى آفريده است، همه چيز را براى او آفريده او را براى چه چيز؟ آرى او عاليترين موجود در اين صحنه پهناور است و از تمامى آنها ارزشمندتراست. (تفسير نمونه، ج‏1، ص 162)

 

پاسخ

همان طور که روشن شد قرآن کریم از طرفی دنیا را پست و بی ارزش و از طرفی آن را خیر و فضل الهی می داند در حالی که دکتر سها تنها به دسته اول اشاره دارد. اما جهت تمایز این دو دیدگاه نسبت به دنیا چیست؟

یقینا مواهب جهان مادى كه همه از نعمتهاى خداست و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسيله‏اى براى رسيدن به سعادت و تكامل معنوى انسان مورد بهره‏بردارى قرار گيرد از هر نظر قابل تحسين است.

و اما اگر به عنوان يك هدف و نه وسيله مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انسانى بريده شود كه در اين هنگام طبعا مايه غرور و غفلت و طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود، درخور هرگونه نكوهش و مذمت است. (تفسير نمونه، ج‏2، ص 628)

هنوز كم كسانى نيستند كه گمان مى‏كنند دين داراى فقط براى آباد ساختن سراى آخرت و راحتى پس از مرگ است، و اعمال نيك توشه‏اى است براى سراى ديگر و به نقش مذهب پاك و اصيل در زندگى اين جهان بكلى بى‏اعتنا هستند و يا اهميت كمى براى آن قائلند.  در حالى كه مذهب، پيش از آنكه سراى آخرت را آباد كند آباد كننده سراى دنيا است، و اصولا تا مذهب در اين زندگى اثر نگذارد تأثيرى براى آن زندگى نخواهد داشت.

كوتاه سخن اينكه مواهب جهان مادى كه همه از نعمتهاى خدا است و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسيله‏اى براى رسيدن به سعادت و تكامل معنوى انسان مورد بهره‏بردارى قرار گيرد از هر نظر قابل تحسين است.

و اما اگر به عنوان يك هدف و نه وسيله مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انسانى بريده شود كه در اين هنگام طبعا مايه غرور و غفلت و طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود، درخور هر گونه نكوهش و مذمت است.

و چه زيبا فرموده است امام على (ع) در آن گفتار كوتاه و پرمغزش:« من ابصر بها بصرته و من ابصر اليها اعمته(نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 131)؛ آن كس كه با چشم بصيرت به آن بنگرد (و آن را وسيله بينايى قرار دهد) دنيا به او آگاهى مى‏بخشد، و آن كس كه به خود آن نگاه كند دنيا او را نابينا خواهد كرد. »

در حقيقت تفاوت ميان دنياى مذموم و ممدوح، همان چيزى است كه از«اليها» و« بها» استفاده مى‏شود كه اولى هدف را مى‏رساند و دومى وسيله را.

در نهج البلاغه مى‏خوانيم على (ع) در مقابل شخص پر ادعايى كه به اصطلاح« جا نماز آب مى‏كشيد» و پشت سر هم مذمت دنيا مى‏كرد، فرمود:« اشتباه كردى دنيا براى آنها كه بيدار و آگاهند سرمايه بزرگى است، و سپس شرحى در اين زمينه بيان فرمود از جمله اينكه: دنيا« متجر اولياء اللَّه» و تجارت خانه دوستان خدا است».( نهج البلاغه، حکمت 131)

بنابراين اگر در يك جا دنيا به« مزرعه» آخرت تشبيه شده، در اينجا به تجارتخانه تشبيه گرديده است كه انسان سرمايه‏هايى را كه از خدا گرفته به گرانترين قيمت به خود او مى‏فروشد، و در برابر متاع ناچيزى بزرگترين نعمت را از او دريافت مى‏دارد.( تفسير نمونه، ج‏24، ص 93)

قرآن کریم به ما یاد می دهد که تنها دنیا را نخواهیم بلکه دنیا و آخرت را با هم از خداوند متعال طلب کنیم.  «فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ * وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ * أُولئِكَ لَهُمْ نَصيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَريعُ الْحِساب»‏( بقره/ 200 تا 202)؛بعضى از مردم مى‏گويند: «خداوندا! به ما در دنيا، (نيكى) عطا كن!» ولى در آخرت، بهره‏اى ندارند و بعضى مى‏گويند: «پروردگارا! به ما در دنيا (نيكى) عطا كن! و در آخرت نيز (نيكى) مرحمت فرما! و ما را از عذابِ آتش نگاه دار!» آنها از كار (و دعاى) خود، نصيب و بهره‏اى دارند و خداوند، سريع الحساب است»

 

آیا علوم غیر دینی مانند علوم طبیعی در قرآن، بی‌ارزش تلقی شده است؟

باسمه تعالی

شبهه: آیا علوم غیر دینی مانند علوم طبیعی در قرآن، بی‌ارزش تلقی شده است؟

نویسنده: یوسف جمالی

تقریب شبهه:

دکتر سها مدعی شده است قرآن کریم هیچ توجهی به علوم غیر دینی ندارد ایشان در کتاب خود می نویسد:« براي اثبات اين امر شواهد بسياري وجود دارد از جمله  اینکه اگر در كليه ي آياتي كه در آنان از علم، تفكر و تعقل يادشده دقت كنيد همگي در زمينه ي ايمان و عمل به اسلام است.  براي مثال به آيات زير توجه كنيد:

« أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْباب‏

(آيا چنين كسى با ارزش است) يا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام، از عذاب آخرت مى‏ترسد و به رحمت پروردگارش اميدوار است؟! بگو: «آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟! تنها خردمندان متذكّر مى‏شوند!»»

منظور آيه كاملا واضح است يعني كساني كه در طول شب به اطاعت خدا مشغولند علم دارند (يعلمون) و در مقابل كسانيكه عبادت نمي كنند علم ندارند ( لا يعلمون)  بنابر ين منظور از علم، علم به خدا و دين است.

دوم: اين دو آيه از سوره ي انفال را مجاور هم بگذاريد:

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ»؛ قطعا بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه تعقل نمي كنند.  » (انفال/ 22)

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ؛ قطعا بدترين جنبندگان پيش خدا كسانى اند كه كفر ورزيدند و ايمان نمى آورند »  (انفال/ 55)

نتيجه اين مي شود: كفر و بي ايماني = تعقل نكردن, به عبارت ديگر:  ایمان = تعقل

سوم: أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلا؛ آيا گمان دارى كه بيشترشان (كفار) مى شنوند يا مى انديشند آنان جز مانند چهارپايان نيستند بلكه گمراه ترند. (فرقان/ 44)

در آيه فوق كفار را فاقد تعقل قلمداد كرده است.  بعبارت ديگر كفر = عدم تعقل

چهارم: «وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ؛ و (كافران)گويند اگر شنيده بوديم يا تعقل كرده بوديم در دوزخيان نبوديم.»  (ملک/ 10)

در اين آيه اصحاب جهنم را فاقد تعقل مي داند.

اين تفحص را مي توانيد در بقيه ي آياتي كه لغت فكر يا عقل و يا علم دارند ادامه دهيد به همين نتيجه مي رسيد.  بنابراين با توجه به كليه ي آيات مربوط به علم و تعقل در قرآن (كه چند مورد آن ذكر شد) كسي كه ايمان ندارد فاقد تعقل و تفكر و علم بحساب مي آيد هر چند استاد رياضي يا نجوم ويا فيزيك باشد.  به بيان ديگر؛ علمي كه يادگيري و آموزشش ثواب دارد و معلم و متعلمش محترم است دانش دين است.

اما شواهدي از احاديث:

قال النبي: من ابتغي العلم من غيره اضله اﷲ (تفسير عياشي ج1 ، ص 6)؛كسي كه براي علم به غير از قرآن رجوع كند خدا او را گمراه مي كند.

اين حديث بروشني بيان مي كند كه علم همانست كه در قرآن است و هر كه دنبال علم در جائي غير از قرآن بگردد گمراه مي شود يعني در جاي ديگري به علم دست نخواهد يافت.

قال النبي: العلم ثلاثة فما سوى ذلك فهو فضل آية محكمة أو سنة قائمة أو فريضة عادلة (سنن ابي داوود ج 3،ص 119 و سنن ابن ماجه ج 1، ص21)

از محمد نقل شده است كه علم سه گونه است: آيه ي محكم, ياواجب الهي عادله و يا سنت استوار (كه هر سه علم دينند) و غير از آن فضل است.

يعني پيامبر غير از علم دين را علم نمي داند و بقيه ي علوم را فضل مي داند.  فضل به معني زيادي است يا زيادي نيكو (فضيلت) و يا زيادي بيهوده.  با توجه به فحواي سخن پيامبر بنظر مي رسد كه منظور وي از زيادي بيهوده باشد.

دکتر سها این ادعا را مورد اتفاق اکثریت قریب به اتفاق علمای دین می داند و اشعاری از  مولوی و جمله ای از صدر المتالهین را برای اثبات ادعای خود ذکر می کنند.

ایشان در ادامه می نویسد: «بنابراين دانش هاي غير ديني در اسلام ارزشي ندارند از جمله علوم تجربي.  در قرآن وسنت هيچ آيه و يا حديثي يافت نمي شود كه با اطمينان بتوان گفت در مورد علوم تجربي است,كه امري طبيعي است چون علوم تجربي حدود 200 سال عمر دارند و در زمان محمد ناشناخته بوده است.   بنابر اين دانش تجربي به مفهوم امروزين، در اسلام ناشناخته است و اگر هم شناخته شده بود تازه مي شد علم آخور و بي ارزش. (کتاب نقد قرآن، ص 55)

البته این دیدگاه در میان مستشرقینی مانند تنیمان(مستشرق آلمانی م1819م) هم دیده می شود.  او علت عقب ماندگی مسلمانان از علوم را منع قرآن کریم از تفکر آزادانه می داند. (المرطعنی،عبدالعظیم ابراهیم محمد،افترائات المستشرقین علی الاسلام،ص 40.)

 

الف:تحلیل و پیش فرض ها

دکتر سها دعوت قرآن کریم به یادگیری علوم و تشویق جویندگاه علم و دانش را پذیرفته است اما شبهه او در این است که قرآن کریم اگر کتاب خداست چرا مسلمانان را از یادگیری علوم غیر دینی منع نموده است.

استدلال ایشان این است که در تمامی آیاتی که سخن از علم تعقل و تفکر است منظور همان علوم دینی است و روایات پیامبر اسلام (ص) نه تنها به یادگیری علوم تجربی تشویق نمی کند بلکه مسلمانان را از آن منع می نماید زیرا از منبعی غیر از قرآن علومی استفاده شده است که گمراهی است.

پیش فرض ها

1- منظور از علم در آیات قرآن کریم تنها علوم دینی است.

2-منظور از تعقل، تنها ایمان به خدا و روز معاد و نبوت است و شامل علوم طبیعی نمی شود.

3- از نظر پیامبر اسلام (ص) یادگیری علوم تجربی اتلاف عمر است.

4- از نظر پیامبر اسلام(ص) هر آنچه از غیر قرآن فراگرفته شود گمراهی است.

شبهه

قرآن کریم چگونه می تواند مطابق قوانین علوم طبیعی سخن گوید در حالی که مسلمانان را از آموختن آنها منع کرده است.

بررسی پیش فرض ها

با توجه به اینکه این شبهه مبنایی است لازم است پیش فرض های آن مورد نقد و بررسی قرار گیرد.

 

اول- منظور از علم در آیات قرآن کریم تنها علوم دینی است

مفهوم علم در قرآن بسيار گسترده است و دعوت به فراگيرى علم تنها منحصر در علوم و احكام شرعى نيست بلكه حيطه دانش چنان وسيع است كه قابل تحديد و شمارش نيست لذا در مى‏يابيم كه در برخى آيات، خداوند به پديده‏هاى كاملا طبيعى اشاره مى‏كند و آن‏گاه از علم سخن مى‏گويد و اين بدان معنى است كه شناخت طبيعت و آشنايى با آن نيز جزو دانش‏هايى است كه بشر مى‏تواند آن را كسب كند و يكى از مقاصد قرآن هم شايد همين نكته باشد كه بشر بى‏كشف طبيعت هر چه بهتر و بيش‏تر به جنبه آيه بودن و نشانه بودن هستى راه يابد و از آن طريق به توحيد در خالقيت و ربوبيت بيش‏تر و بهتر نزديك شود.. (سروش آسمانى سيرى در مفاهيم قرآنى، ص 416) قرآن کریم در آیات متعدد ما را به دقت در جهان خلقت دعوت می کند و نه تنها با اشارات علمی خدماتی را به عرصه علوم طبیعی ارائه می کند بلکه گاهی اعجاز علمی قرآن هم ثابت می شود همه این ها در کنار اعترافات دانشمندان غربی، بیانگر اهمیت علوم طبیعی نزد قرآن کریم دارد.

الف: دعوت قرآن به تفکر در طبیعت

آیاتی از قرآن کریم مردم را به تفکر و تامل و دقت در جهان هستی تشویق می کند. اگر از نظر  قرآن کریم علوم طبیعی ارزشی نداشت چرا به تفکر در آن دعوت کرده است؟ یکی از آیات شریفه که ما را دعوت به تفکر می کند مورد بررسی قرار می دهیم.

«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِيبُ سُودٌ.  وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ (فاطر 27 و 28)؛ آيا نديدى كه خداوند از آسمان باران فرود آورد، پس با آن ميوه‏هايى به رنگ‏هاى مختلف پديد آورديم و كوه‏ها را به صورت رشته‏هاى سفيد و قرمز گوناگون و يا كاملا سياه پديد آورديم و آدميان و جنبندگان و چهارپايان را به رنگ‏هاى مختلف آفريديم، از ميان بندگان خدا تنها مردم دانشمند از او خشيت دارند.  در اين آيات خداوند متعال بندگان را دعوت به تفكر و نظر كردن در پديده‏هاى طبيعى مى‏كند تا انسانها از راه مشاهده نظم و هماهنگى دستگاه آفرينش به عجايب خلقت به او پى‏برند.  واضح است كه براى درك مسائلى كه در اين آيات مطرح شده است و براى يافتن پاسخ به سؤالاتى كه در برخى از اين آيات آمده است دانستن علوم طبيعى ضرورى است زيرا مطالعه سطحى موجودات طبيعى نمى‏تواند انسان را به عظمت خلقت آشنا سازد.  بهمين جهت است كه در آيات 28- 27 سوره فاطر خداوند پس از ذكر يك سلسله پديده‏هاى طبيعى مى‏فرمايد: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» يعنى تنها علماء هستند كه عظمت خداى را در مى‏يابند و خشيتى شايسته او در دلشان پيدا مى‏شود. (قرآن و علوم طبيعت، ص67)

آیت الله مکارم شیرازی در تفسیر این آیه شریفه می فرماید:«از آنجا كه بهره‏گيرى از اين آيات بزرگ آفرينش بيش از همه براى بندگان خردمند و دانشمند است در دنباله آيه مى‏فرمايد: تنها بندگان عالم و دانشمندند كه از خدا مى‏ترسند (إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ).

آرى از ميان تمام بندگان، دانشمندانند كه به مقام عالى خشيت يعنى ترس از مسئوليت توأم با درك عظمت مقام پروردگار نائل مى‏گردند، اين حالت خشيت مولود سير در آيات آفاقى و انفسى و آگاهى از علم و قدرت پروردگار، و هدف آفرينش است. (تفسير نمونه، ج‏18، ص247)

در تفسیر روح المعانی نیز تاکید شده است که كلمه« كذلك» مربوط است به كلمه« يخشى» در جمله« إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» و اشاره است، به عبرت‏گيرى از ثمرات و كوه‏ها و ساير موارد مذكور، و معنايش اين است كه تنها كسانى از خدا خشيت دارند و اين چنين از آيات عبرت مى‏گيرند كه عالم باشند. (تفسیر روح المعانی، ج 21، ص 191) ولى علامه طباطبایی ره این وجه را بعید می دانند و آیه « إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» را استیناف می دانند که ارتباطی با قبل ندارد. (الميزان في تفسير القرآن، ج‏17، ص 43)

اما با توجه به «أَلَمْ تَرَ» که پیامبر اسلام «صلی الله علیه و آله» را تشویق به دقت در طبیعت می کند می توان ارتباط بین آیه إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ را به قبل قطع کرد؟ البته دانشمندانی را اهل خشیت می داند که از عباد باشند اما نمی توان به کلی ارتباط را منتفی دانست.  از بارزترين چيزهايى كه خرد آدمى را برمى‏انگيزد و او را بر آن مى‏دارد كه به ژرفاى حقايق فرو رود، تفاوتها و جريان هايى است كه در طبيعت بروز مى‏كند و آگاهى ما را نسبت به تدبير خداوند و قرار داشتن او بر عرش قدرت مى‏افزايد، زيرا اداره امور گوناگون كه هر يك از آنها به انجام وظيفه‏اى معيّن مى‏پردازند و هماهنگى ميان آنها و ديگر امور، بزرگترين گواه خبرگى و قدرتمندى است. (تفسیر هدایت ج 11، ص 50)

به راستی اگر قرآن کریم تنها به آخرت نظر دارد و اهمیتی به علوم طبیعی نمی دهد چرا این همه تاکید بر دقت در آن کرده است. این اعتراف از امثال  هانری کربن از مستشرقین غربی هم شنیده شده است. او در مورد اشارات قرآنی می نویسد: اگر اندیشه های محمد خرافی بود یا اگر او پیامبر خدا نبود هیچ گاه جرات نمی کرد حرفی از علم به میان آورد وبشر را به علم دعوت کند. (دو فصل نامه تخصصی قرآن پژوهی خاورشناسان،شماره ششم، ص 65)

ب: اشارات علمی قرآن کریم

قرآن کریم نه تنها صراحتا ما را دعوت به تفکر و تامل در جهان هستی نموده است بلکه در آیات متعددی به ذکر اشارات علمی پرداخته است. بحث از پیدایش خلقت و رتق و فتق آسمان ها و زمین (انبیاء/ 30) و نقش کوه ها در استواری زمین (انبیاء/ 31) دشواری تنفس با افزایش ارتفاع (انعام/ 125) منشا حیات بودن آب (انبیاء/ 30) پوشش هوایی حافظ زمین (انبیاء/ 32) و موارد فراوانی که ذکر آن خود کتابی مفصل را می طلبد. (رک:پژوهشی در اعجاز علمی قرآن)

آیا پرداختن به این مسائل نشان از توجه به علوم تجربی نیست؟گرچه امثال دکتر سها در مقام نقد این مطالب علمی برآمده اند و آنها را غلط می داند اما تلویحا پرداختن قرآن کریم به آنها را پذیرفته اند و این امر مسلم بین همگان است.

ج: اعجاز های علمی قرآن

در میان اشارات علمی قرآن کریم برخی در زمان نزول ناشناخته بوده است و با توجه به عدم وجود علوم طبیعی و یا رشد کم آنها ناشناخته مانده است اما امروزه با توجه به یافته های علمی جدید ثابت شده است که قرآن کریم کتابی آسمانی است که این گونه دقیق به این مسائل پرداخته است.

د: پیشرفت های علمی دانشمندان مسلمان

به جرات مى‏توان گفت كه عامل اصلى اشتغال مسلمانان به علوم عقلى از طبيعيّات و رياضيات و غير اينها به صورت نقل و ترجمه در آغاز كار و به نحو استقلال و ابتكار در سرانجام، همان انگيزه فرهنگى بود كه قرآن مجيد در نفوس مسلمانان فراهم كرده بود. (قرآن در اسلام، ص 160- 163) بعضی از مستشرقان منصف مانند ریتو بنورث بر خلاف او بر این اعتقادند که علوم طبیعی فلکی و فلسفه از قرآن اقتباس شده است و علما مدیون قرآن هستند. (دو فصل نامه تخصصی قرآن پژوهی خاورشناسان،شماره ششم،ص 64) دکتر محمد خلیفه حسن از دکتر محمد یاسین عریبی چنین گزارش می دهد: «تاریخ ترجمه کتب اسلامی و عربی توسط غربیان از این خیانت پر است این خیانت از پاپ شلفستر دوم آغاز شد. حتی فیلسوفان بزرگ غرب مانند دکارت و کانت برخی از مهم ترین اندیشه های فلسفی خویش را از کتب فیلسوفان اسلامی گرفتند ولی به نام خود مطرح کردند. (زمانی، محمدحسن، شرق شناسی و اسلام شناسی غربیان، ص 110)

سال 287 تا 700 قمری (900 تا 1300 م) عصر طلایی پزشکان مسلمان است. مسلمانان در این دوره بیشترین تعداد پزشکان و بالاترین نوآوری ها را داشتند و دانشمندان غرب، این دوره را عصر طلایی رشد مسلمانان نامیده اند. (منطق تفسیر قرآن 5، ص 303) دکتر جی ای پارک می نویسد:«در حالی که اروپاییان در دوره سیاه به سر می بردند مسلمانان در بقیه نقاط متمدن جهان به پیش می رفتند. آنان در بغداد دمشق قاهره و دیگر شهرها مدارس پزشکی و بیمارستان برپا می کردند. آنها مشعل فروزانی از دانش پزشکی برافروختند.» (پزشکی پیش گیری اجتماعی ،جی ای پارک ،ج 2 ص 9)

هـ : اعتراف دانشمندان غربی

اگر مسلمانان به توجه قرآن کریم به علم تصریح می کنند شاید بتوانند بر آن اشکال کنند اما اعتراف غیر مسلمانان به توجه قرآن کریم به علوم طبیعی چه وجهی غیر از اقرار به تشویق مردم به علوم تجربی می تواند داشته باشد.

1- رودول (اسلام شناس انگلیسی)

قرآن مقام والایی دارد زیرا نام خداوند و خالق جهان و ستایش او را در میان ملل بت پرست نشر داد و آن را به همه کس اعلام کرد. اروپا نباید فراموش کند که مدیون قرآن است همان کتابی که آفتاب علم را در میان تاریکی قرون وسطی در اروپا جلوه گر ساخت. (قرآن از نگاه دانشمندان غربی،دکتر سید رضا مودب و مجید دانشگر ، ص65، مجله قرآن پژوهی خاورشناسان، شماره ششم،بهار و تابستان)

2- موریس بوکای

ایشان از جمله مستشرقین منصف می باشد ایشان در کتاب خود به نام عهدین ،قرآن وعلم می نویسد:«قرآن همواره آدمیان را به دانش فرا می خواند و ملاحظات بسیاری در باره پدیده های طبیعی دارد این ملاحظات با توضیح و تفصیل همراهند و با معلومات امروزی علم نیز دقیقا می خواند. اما چنین وضعی را در کتب مقدس یهودی و مسیحی نمی توان پیدا کرد. (موریس بوکای، عهدین، قرآن وعلم، ترجمه حسن حبیبی، ص 164) ایشان در ادامه می نویسد:«در متن عهد عتیق اشتباهات مهم علمی وجود دارد حال آنکه در قرآن من به هیچ اشتباهی بر نخوردم و این مطلب مرا به طرح این سوال ناگزیر ساخت که اگر گفته شود یک فرد بشری مولف قرآن بوده است چگونه توانسته است در قرن هفتم میلادی مطالبی بنویسد که با معارف علمی امروزی مطابق باشد. (همان، ص 169)

3- جرنیه فرانسوی

ایشان در مورد علوم طبیعی در قرآن می نویسد:«من تمام آیه های قرآن را که در زمینه علوم طبیعی بهداشت و طب بودند را مطالعه کردم و آن ها را مطابق دقیق ترین قانون های علوم طبیعی و پیچیده ترین اصول ثابت شده علوم عقلی دیدم و یقین کردم که هزار سال قبل جز خدا هیچ کسی بر روی زمین از آن قوانین و اصول آگاه نبود پس به حقانیت و خدایی بودن چنین کتابی ایمان آوردم. (دو فصل نامه تخصصی قرآن پژوهی خاورشناسان،شماره ششم، ص 64)

دوم: منظور از تعقل، تنها ایمان به خدا و روز معاد و نبوت است نه علوم طبیعی

همان طور که روشن شد قرآن کریم به علوم تجربی دعوت می کند اما آیا به کار بردن آنها به هر شکل عاقلانه است؟ آیا کشتار مردم و ضربه زدن به هم نوعان برای امیال نفسانی و سلطه طلبانه تعقل است؟

قرآن مجيد به اين علوم دعوت مي كند به اين شرط كه به حق و حقيقت رهنما قرار گيرند و جهان بينى حقيقى را كه سرلوحه آن خداشناسى مي باشد در برداشته باشند و گرنه علمى كه انسان را سرگرم خود ساخته از شناختن حق و حقيقت باز دارد در قاموس قرآن مجيد با جهل مرادف است.  خداى متعال مي فرمايد: «يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ» (روم/ 7)؛آنان از زندگى اين جهان ظاهر و نمودى را مي دانند و آنان از زندگى آن جهان غافلند».  و ميفرمايد: «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ» (جاثيه/ 23)؛ آيا ديدى آن كسى را كه خداى خود را هواى نفس خود قرار داده و خدا با داشتن علم گمراهش نموده و بگوش و دلش مهر و بچشمش پرده‏اى زده است پس كيست كه پس از خدا او را راهنمائى كند). (قرآن در اسلام، ص 158)

اما سوال این است که چه راهی تضمین کننده حرکت درست در جهت استفاده از علوم بشری است؟آن چه می تواند آنها را خود خواهی و سوء استفاده از علوم باز دارد ایمان به خداوند متعال و روز معاد است.

از نظر اسلام چيزى كه تضمين مى‏كند علم در راه درست بكار رود ايمان است.  علم در قرآن مقرون به ايمان آمده است.  در اولين آيه‏اى كه به پيامبر نازل شد و در آن امر به قرائت شده است «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» (علق/ 1) قرائت مقرون به اسم پروردگار آمده است‏. (قرآن و علوم طبيعت، ص: 79)

 

سوم: از  نظر  پیامبر اسلام (ص) یادگیری علوم تجربی اتلاف عمر است.

دکتر سها در مورد روایت نبوی که «العلم ثلاثة فما سوى ذلك فهو فضل آية محكمة أو سنة قائمة أو فريضة عادلة (سنن ابي داوود ج 3 ،ص 119و سنن ابن ماجه ج 1 ص 24)  كه علم سه گونه است آيه ي محكم, ياواجب الهي عادله و يا سنت استوار و غير از آن فضل است.» بر این اعتقاد است که پيامبر غير از علم دين را علم نمي داند و بقيه ي علوم را فضل مي داند.  فضل به معني زيادي است يا زيادي نيكو (فضيلت) و يا زيادي بيهوده.  با توجه به فحواي سخن پيامبر بنظر مي رسد كه منظور وي از زيادي بيهوده باشد.

 

نقد و بررسی

این ادعای دکتر سها از جهاتی مورد نقد و بررسی و قرار می گیرد.

1- تعارض با دیگر روایات

اين روايات با رواياتى كه علوم ديگر را علم مى‏داند، معارض است.  براى مثال رواياتى كه پزشكى و نجوم را علم مى‏داند، با اين روايت متعارض است، به عنوان مثال پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) در یک تقسیم کلی، علوم را به دو دسته می‌کنند: «العلمُ علمانِ: ۱)علمُ الادیانِ ۲) علمُ الابدانِ» (بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۲۰، ح ۵۲) علم دو دسته است: ۱- علم ادیان ۲- علم بدن‌ها دسته اول با دین و آخرت انسان مرتبط اند و دسته دیگر با بدن مادی و دنیای انسان در ارتباطند.  بنابراين ظهور روايت و حصر آن، قابل استناد نيست و نمى‏توان آن را اخذ كرد، بلكه بايد آن را حمل بر اهميت اين علوم (آيات و احكام . . . ) بكنيم و چون موضوع اين علوم، شرافت بيشترى دارد پس اهميت بيشترى هم دارد. (در آمدی بر تفسیر علمی قرآن، ص 143)

2- تاکید ائمه معصومین(ع) بر علوم تجربی

به جز قرآن کریم و پیامبر اسلام (ص) اهل بیت عصمت و طهارت( ع) هم بر یادگیری علوم تجربی تاکید دارند

الف: حضرت امیرالمومنین علی(ع) فرمودند: «الْعُلُومُ أَرْبَعَهٌ الْفِقْهُ لِلْأَدْیَانِ وَ الطِّبُّ لِلْأَبْدَانِ وَ النَّحْوُ لِلِّسَانِ وَ النُّجُومُ لِمَعْرِفَهِ الْأَزْمَانِ» (بحار الانوار، ج 1، ص 218) علم چهار رشته است: ۱- علم فقه برای دین ۲- علم طب، برای امراض بدن ۳- علم نحو، برای مصونیت زبان از خطا ۴- علم نجوم برای شناخت زمان» در برخی روایات دیگر، به علم پزشکی برای سلامتی بدن سفارش و توصیه شده است.

ب: امام صادق(ع) علاوه بر فقه و کلام و تفسیر و  . . .  تمامی علوم بشری از فیزیک و شیمی گرفته تا ریاضیات و . . .  را به شاگردانش تعلیم داده و حتی علوم غریبه را نیز به برخی شاگردان آموخت (رک:شگفتی های آفرینش از زبان امام صادق (ع)  به مفضّل بن عمر ، ترجمه نجفعلی میرزایی،انتشارات هجرت،قم،چاپ دوم،1374) یکی از بزرگ‌ترین شیمی دانان تاریخ؛ یعنی جابر بن حیان، شاگرد خاص امام جعفر صادق علیه السلام بود

د: امام صادق (ع) خطاب به مفضل بن عمر فرمودند:«تفكر كن اى مفضّل درباره آنچه كه خداوند زمينه فراگرفتن آن را براى بشر فراهم كرده و درباره آنچه كه بشر را از دانستن آن محروم كرده است.  پس دانستن آنچه را كه مصلحت دين و دنياى مردم در آن است براى آنها ميسر كرده است.  از جمله معرفت هايى كه در آنها مصلحت دينى بشر نهفته است معرفت خالق تبارك و تعالى است از طريق دلايل و شواهدى كه خداوند در مخلوقاتش ظاهر گردانيده است، و معرفت چيزهايى است كه باعث رفتار عادلانه با همه مردم و نيكى به پدر و مادر و اداى امانت و مراعات فقرا و نظاير آنها مى‏شود، امورى كه معرفت و اقرار و اعتراف به آنها در طبع و فطرت هر انسانى هست، چه مسلمان باشد و چه كافر.  همچنين استعداد شناختن چيزهايى كه در آنها مصلحت دنيوى بشر هست به انسان داده شده است.  بعنوان مثال مى‏توان امور زير را ياد كرد: كشاورزى، درخت كارى، عمران زمينها، و دامدارى، شناسايى گياهانى كه براى‏درمان بيماريها بكار مى‏روند، شناسايى معادنى كه انواع جواهر از آنها استخراج مى‏شود، شناخت نحوه حركت در درياها و فرو رفتن در اعماق آنها، شناخت روشهاى مختلف صيد حيوانات وحشى و طيور و ماهيان، تدبير صنايع گوناگون، شناسايى انواع گوناگون بازرگانى و حرفه‏ها، و چيزهاى ديگرى كه صلاح كار بشر در اين جهان به آنهاست و شرح آنها به طول مى‏انجامد و تعدادشان خيلى زياد مى‏شود.  پس خداوند استعداد داشتن آنچه را كه وسيله صلاح دين و دنياى بشر است به او داده است و او را از داشتن چيزهايى كه در شأن او نيست و طاقت آنها را ندارد محروم كرده است.  از جمله اينها مى‏توان علم غيب و علم به امور آينده و علم به بعضى از امور گذشته را نام برد . . .  پس بنگر و تأمل كن كه چگونه خداوند به انسان استعداد داشتن آنچه را كه براى دين و دنيايش لازم دارد بخشيده است و دانش چيزهاى ديگر را از او محجوب داشته است تا قدر خود را بشناسد و نقص خود را بداند و اين هر دو به صلاح اوست. (مجلسى، بحار الانوار، ج 3، صص 83- 82)

 

چهارم: از نظر پیامبر اسلام هر آنچه از غیر قرآن فراگرفته شود گمراهی است

دکتر سها روایت پیامبر اسلام (ص) که «من ابتغي العلم من غيره اضله اﷲ (تفسير عياشي ج 1 ص 6)؛كسي كه براي علم به غير از قرآن رجوع كند خدا اورا گمراه مي كند»را دلیل بر این گرفته است که هر علمی که منشا قرآنی ندارد مردود است که از آن جمله علوم تجربی است.   به زعم ایشان اين حديث به روشني بيان مي كند كه علم همانست كه در قرآن است و هر كه دنبال علم در جائي غير از قرآن بگردد گمراه مي شود يعني در جاي ديگري به علم دست نخواهد يافت.

بررسی

با توجه به توسعه معنای علم در قرآن کریم باید دید منظور از علم چیست؟ برای روشن شدن آن می توان از روایات مشابه استفاده کرد. در روایتی از پیامبر اسلام ص آمده است« ستكون فتنة! قلت: فما المخرج منها؟ قال: كتاب اللّه، فيه نبأ ما قبلكم، و خبر ما بعدكم، و فصل ما بينكم، فهو الفاصل بين الحق و الباطل، من ابتغى الهدى من غيره أضله اللّه إلى قوله: من قال به صدق، و من عمل به أجر، و من حكم به عدل، و من دعا إليه هدي إلى صراط مستقيم.  و رواه في أماليه بسند آخر عن معاذ بن جبل رضي اللّه عنه. (بحارالأنوار، ج  89 ص، 31) اگر عبارت من ابتغی الهدی من غیره اضله الله در این روایت را در کنار جمله من ابتغی العلم من غیره اضله الله قرا ردهیم روشن می شود که منظور از علم هدایت است و مسلما در قرآن کریم هر آنچه مورد نیاز برای رسیدن به هدایت باشد آمده است.

موید این مطلب روایاتی است که مسلمانان را به فراگرفتن علوم حتی از کشوری مانند چین می کند  «اُطلُبوا العِلمَ ولَو بِالصِّینِ؛ فإنَّ طَلَبَ العِلمِ فَریضَةٌ عَلى کُلِّ مُسلِم (مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 180)؛ دانش را فرا گیرید ، گرچه در چین باشد ؛ زیرا طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است.

مسلمان، از چين دانش دينى فرا نمى‏گيرد.  منظور از كلمه «چين» اينست كه مسلمان بايد در جستجوى دانش به همه جا مراجعه كند اگر چه به اقصى نقاط جهان باشد. (قرآن و علم امروز، ص 42)

پاسخ

قرآن کریم نه تنها از یادگیری علوم تجربی منع نکرده است بلکه از توجه به علوم تجربی غافل هم نبوده است. تشویق مردم به دقت در طبیعت و تامل در جهان هستی در آیات شریفه مسلمانان را به یادگیری علوم ترغیب نمود. اشارات علمی و پرداختن به مسائل علمی که برخی از آنها امروزه با پیشرفت علوم و دست آوردهای قطعی جدید در حوزه علوم تجربی نشان از اعجاز علمی قرآن کریم دارد بر این مسئله تکیه دارد که علوم تجربی در اسلام مورد پذیرش است. برخی از مستشرقین قرآن کریم را به عنوان راه گشای عرصه علوم طبیعی معرفی می کنند.

البته نباید از نکته ای غفلت کرد و آن هم این است که اگر هدف و غایت یادگیری این علوم شیطانی باشد قرآن کریم بین علم و جهل تفاوتی قائل نیست لذا گاهی تعبیر تعقل را در مورد خداشناسی به کار می برد و اگز علوم تجربی به خداشناسی راه نیابد آن را غیر عاقلانه می داند.

در کنار قرآن کریم روایات نبی مکرم اسلام ص و اهل بیت عصمت و طهارت ع نشان می دهد این ذوات مقدس پیروان خود را به یادگیری علوم تجربی تشویق می کردند. (بحارالانوار،ج1،ص 218)

 

چرا در قرآن کریم، دیه زن، نصف دیه مرد است؟

چرا دیه زن نصف دیه مرد است؟
سید مجتبی اخلاقی
شبهه:
چرا دیه زن نصف دیه مرد هست؟ آیا این به معنای این نیست که ارزش زن در اسلام پست تر از ارزش و شخصیت جنس مرد است؟

پاسخ:
درپاسخ به این شبهه باید بگوئیم؛
اولا: اگر اسلام یك دین كاملاً مادى بود كه محور مسائل در آن، امور مالى و اقتصادى در نظر گرفته مى‏ شد و شخصیت افراد را براساس قیمت مادی آنها میدانست، و آن گاه دیه زن نصف دیه مرد بود، این اشكال وارد بود كه چرا ارزش زن كمتر از مرد است چون قیمت زن را نصف قیمت مرد در نظر گرفته‏اند!
حال آن كه در اسلام ارزش انسان‏ها به قیمت مادی نیست، بلکه به امر دیگریست که هرکس چه زن و چه مرد آنرا دارا باشد شخصیتش والاتر است، وآن عبارتست از “تقوا” این حقیقت در آیات فراوان به چشم میخورد:
آیه ای که خط بطلان برنسبت دروغین ضد دینها میکشد واعلام میکند قرآن هرگزجنسیت را ملاک برتری و ارزش قرار نداده است “آیه شریفه 13 سوره حجرات” است:
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إ(حجرات/ 13)
ای مردم؛ ما شما را به صورت زن و مرد و قبیله قبیله (بانژادهای مختلف) آفریدیم (نه به منظور اینکه جنسیتی بر جنس دیگر، یا نژادی بر نژاد دیگر برتری داشته باشد، بلکه) برای “تعارف” و شکلگیری نظام اجتماعی، (والا در مسئله فضیلت وبرتری) همانا کریم ترین وبافضیلت ترین شما در نزد خدا (چه زن و چه مرد و چه نژادها)؛ “باتقواترین” شماست.
درآیات دیگر خداوند میفرماید دراین مسئله عمل هیچکدام از زن ومرد نادیده گرفته نمیشود وتقوایشان آنها را به مرتبه “برتریت” خواهد رساند چه مرد و چه زن:
… فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ (آل عمران/ 195) … خداوند درپاسخ آنها گفت عمل هیچکدام از شما چه زن و چه مردتان ضایع نمیگردد.
إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقينَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرينَ وَ الصَّابِراتِ وَ … أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيما (احزاب/ 35) همانا مردان مسلمان وزنان مسلمان، ومردان مومن و زنان مومن، ومردان اهل اطاعت وزنان اهل اطاعت و… خداوند برایشان مغفرت و اجروپاداشی عظیم مهیا ساخته است.
ثانیا: بر اساس مطالعات فقهى، دیه به منظور جبران خساراتى است كه از ناحیه مجرم بر شخص قربانى یا خانواده او وارد گردیده، در واقع دیه، “بهاى خلاء اقتصادی ناشی ازقتل یا جرح مضروب” است، نه “قیمت شخصیتی او”.
و خلاء ناشى از فقدان یك مرد در خانواده (در امر اقتصادی) به مراتب بیش از خلاء ناشى از یك زن است. اقتصاد یک خانواده بخش معظمش برعهده مرد است، نفقه فرزندان و… بر عهده مرد است نه زن،
لذا با رفتن مرد و مرگ او تعدادى فرزند واجب النفقه از او باقى مى‏ مانند كه بایستى به نحوى این خلاء پر گردد.

شاهد این مطلب که دیه، “ارزش وقیمت شخصیت افراد” نیست، (تا ارزش وفضیلت اشخاص براساس آن سنجیده شود) بلکه جریمه خلاء اقتصادی ناشی ازضربه مجرم است؛ اینست که: نصف بودن دیه زن نسبت به مرد مادامى است كه دیه به میزان یك سوم (ثلث) نرسد و الاّ دیه مرد و زن در كمتر از ثلث با هم مساوى است.
پس اگر دلیل نصف بودن دیه زن، مسئله نقصان شخصیت وبرتری او بود، باید همه جا دیه او نصف دیه مرد مى‏ شد.

,

چرا در قرآن کریم، ارث زن، نصف ارث مرد است؟

شبهه تناقض اظلم در قرآن
سید مجتبی اخلاقی
شبهه:
از منظر قرآن “چه کسی از بقیه افراد ظالم تر” است؟
در این مسئله قرآن متناقض گونه سخن گفته است:
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (انعام: 6/ 21)
ترجمه: و كيست ستمكارتر از آن كس كه بر خدا دروغ بسته يا آيات خدا را تكذيب كرده است
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِي خَرَابِهَا» (بقره: 2/ 114)
ترجمه: و كيست بيدادگرتر از آن كس كه نگذارد در مساجد خدا نام وى برده شود و در ويرانى آنها
«مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ» (بقره: 2/ 140)
وستمكارتر از كسى كه شهادتى را كه از خدا نزد اوست پنهان كند، كيست؟
پاسخ:
اولا: همه سوالات دلالت بر جنس سوال ندارند !
امثال تعبیر «و من اظلم ممن» گو اینکه همچون اصطلاحی شده اند برای نشان دادن وضعیت نیکی یا قباحت یک پدیده؛ بدون نشان دادن افضلیت و قیاس با بقیه موارد؛
فرض کنید کسی ببعد از رضایت از کار یک تعمیرکار اتومبیل بگوید: واقعا احمد “بهترین” مکانیک شهر هست و “تعمیرکار ماهرتر” از احمد چه کسی میتواند باشد؟ همه از این کلام صرفا مدح متکلم نسبت به مهارت احمد را برداشت میکنند؛ و چه بسا اساسا احمد تنها مکانیک شهر هم باشد و مجالی برای قیاس و نشان دادن افضلیت هم نباشد ولی در عین حال این کلام را صحیح میدانند چرا که غرض از ایراد آن نشان دادن مدح برای مهارت احمد بوده و ذکر تفضیل برای بیان اینگونه اغراض را صحیح میدانند.
در این آیات هم، صرفا ممکن است مقصود بیان ظالم بودن و قباحت اینگونه ظلم از جانب این افراد باشد نه مقایسه و نشان دادن اینکه چه کسی ظالم و چه کسی ظالمتر است؛
این پاسخ را سیوطی در کتاب الاتقان خود از جمعی نقل نموده است:
«وَقَالَ بَعْضُ الْمُتَأَخِّرِينَ هَذَا اسْتِفْهَامٌ مَقْصُودٌ بِهِ التَّهْوِيلُ وَالتَّفْظِيعُ مِنْ غَيْرِ قَصْدِ إِثْبَاتِ الْأَظْلَمِيَّةِ لِلْمَذْكُورِ حَقِيقَةً وَلَا نَفْيِهَا عَنْ غَيْرِهِ» (سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج 3، ص 98)
ثانیا: بر فرض حقیقی دانستن سوال؛ و اینکه استفهام انکاریست و آیات سه گانه هریک با استفهام انکاری؛ اثبات اظلم بودن مورد خود را میکنند؛ پاسخ اینست که اینها تفضیل نسبی هستند نه مطلق؛
توضیح اینکه؛ بیان تفضیل به دو گونه در محاورات متصور است و بکار میرود؛ تفضیل مطلق و تفضیل نسبی؛
تفضیل مطلق؛ یعنی بطور مطلق؛ این شخص از همه ظالمتر است و در هیچ زمینه ای؛ ظالم تر از این مورد؛ یافت نمی شود.
در مقابل تفضیل نسبی هم در محاورات استعمال میشود؛ و تفضیل نسبی میتواند هزاران مصداق داشته باشد، وهیچکدام از تفضیلهای نسبی با یکدیگر تهافت و تناقضی ندارند؛ بلکه به نسبت به هر طیفی ما یک تفضیل میتوانیم داشته باشیم؛ اگر بخواهم این مطلب در ارتباط با تفضیل نسبی را با مثال روشنتر توضیح بدهم:
فرض کنید: نسبت به اسم تفضیل “کوچکتر”؛ میتوان چندین تفضیل تصور کرد؛ مثلا:
علی کوچکتر از همه هست؛ از لحاظ سن
در عین حال حشمت از همه کوچکتر است؛ ازلحاظ قد
و در عین حال هوشنگ از همه کوچکتر است از لحاظ علم و شخصیت و …
چنانچه ملاحظه میفرمائید؛ تفضیل نسبی همچون مثالی که عرض کردم در زبان و محاورات رایج بوده و احدی آنرا متناقض نمیبیند.
حال اگر آیات؛ در هریک از آیات تفضیل مطلق اراده شده باشد؛ این تناقض رخ میداد؛ یعنی هر یک از آیات بگوید: این شخص از همه ظالمتر است و در هیچ زمینه ای؛ ظالم تر از این شخص؛ یافت نمی شود و واضح است که این سخن با اثبات اظلمیت برای طائفه دیگر در آیه دیگر متناقض است.
اما اگر آیات هریک تفضیل نسبی را اراده کرده باشند؛ تناقضی در میان نخواهد بود؛ بعبارتی آیات هریک میگویند:
“در این زمینه” ظالم تر از این فرد کسی وجود ندارد؛ و این منافاتی با آیه دیگر که میگوید: “در این زمینه دیگر”؛ ظالمترین افراد این فرد است ندارد.
اگر آیه را به هر فرد منصفی از اهل محاوره بدهیم؛ بی درنگ تفضیلی که از آیات برداشت میکند تفضیل نسبی خواهد بود؛ این مطلب را در ادامه با استدلال نشان خواهیم داد؛ اجمالا ادعا اینست که یک آیه گفته چه کسی در پنهان کردن شهادت از این شخص ظالمتر هست؛ بعبارتی کسانی که شهادتی که مطلب مهمی را اثبات کند را از بقیه پنهان کنند؛ به کسی که قضاوت دروغ درباره او شود و دیگرانی که به مطلب دروغینی باور پیدا کنند ظلم کرده است؛ و آیه میگوید در بین این طیف از ظالمین؛ کسی که گواهی الاهی درباره چیزی را کتمان کند وافراد به امر اشتباهی باور پیدا کنند؛ ظالمترین آنهاست.
یک آیه گفته چه کسی “در دروغ بستن” (نه مطلقا) از کسی که به خداوند دروغ میبندد ظالمتر است؟ بعبارتی در زمینه دروغ بستن؛ که همه کسانیکه دروغ میبندند در حقیقت ظالم هستند و به کسی که به او دروغ میبندند و نیز به افرادی که طالب حقیقت هستند؛ با کتمان کردن حقایق ظلم میکنند؛ در میان این افراد؛ ظالمترینشان کسیست که به خداوند دروغ ببندد.
و آیه سوم هم گفته چه کسی در “ممانعت کردن از دستیابی افراد به حقوق خود”؛ از شخصی که مردم را از مساجد منع میکند ظالمتر هست؟
و این تفضیلها هیچکدام با هم تهافتی ندارند؛ بلکه آیه ای از میان یک طیف از ظالمین؛ ظالمترینشان را بیان میکند؛ و آیه دیگر از میان طیفی دیگر از ظالمین؛ ظالمترینشان را بیان میکند.
ممکن است بگوئید چطور میگوئید آیات تفضیل نسبی را بیان میکنند؛ در حالیکه هیچکدام از آیات نگفته اند که ظالمترین افراد در میان این طیف خاص از ظالمین؛ فلانی ها هستند؛ اینکه این آیات هر کدام ناظر به اثبات ظالمتر؛ در طیف خاصی هستند را چطور اثبات میکنید؟
پاسخ اینست که اهل محاوره و عرف؛ در قبال تفضیل ها؛ گاه با دیدن قرائنی از کلام این طیف خاص را میفهمند؛ و حتی گاه خود متکلم با تکیه بر آن قرائن؛ تفضیل در طیف خاصی را اراده میکند بدون اینکه سوای آن قرائن تصریحی بر اینکه “مرادم تفضیل در این طیف خاص است” هم بکند؛
مثلا فرض کنید کسی بگوید: از این آقای قد بلند؛ چه کسی “بزرگتر” است؟ مخاطب از این کلام اینطور برداشت میکند که تفضیل “بزرگتر” را که نسبت به قد بلند بکار برده؛ بزرگتر از لحاظ قد هست، شاهدش اینست که اگر کسی در جواب این سوال شخص کوتاه قدی که از نظر فضل یا از لحاظ سن و… با دست نشان دهد؛ به او خواهند خندید و خواهند پرسید؛ این از این آقای قد بلند بزرگتر هست؟
در مقابل اگر کسی بپرسد: چه کسی از این آقای مسنّ و پیره مرد؛ بزرگتر است؛ باز نیز با توجه به همان قرینه؛ آنچه به ذهن عرف متبادر میشود “بزرگتر” به لحاظ سن است.
ناگفته نماند که این پاسخ را سیوطی در کتاب الاتقان خود نیز مطرح کرده است:
«مِنْهَا تَخْصِيصُ كُلِّ مَوْضِعٍ بِمَعْنَى صِلَتِهِ أَيْ لَا أحد من المعاندين أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ وَلَا أَحَدَ مِنَ الْمُفْتَرِينَ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا وإذا تخصص بالصلات زَالَ التَنَاقُضُ. وَقَالَ بَعْضُ الْمُتَأَخِّرِينَ هَذَا اسْتِفْهَامٌ مَقْصُودٌ بِهِ التَّهْوِيلُ وَالتَّفْظِيعُ مِنْ غَيْرِ قَصْدِ إِثْبَاتِ الْأَظْلَمِيَّةِ لِلْمَذْكُورِ حَقِيقَةً وَلَا نَفْيِهَا عَنْ غَيْرِهِ.» (سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج 3، ص 98)

,

شبهه تناقض اظلم در قرآن

شبهه تناقض اظلم در قرآن
سید مجتبی اخلاقی
شبهه:
از منظر قرآن “چه کسی از بقیه افراد ظالم تر” است؟
در این مسئله قرآن متناقض گونه سخن گفته است:
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (انعام: 6/ 21)
ترجمه: و كيست ستمكارتر از آن كس كه بر خدا دروغ بسته يا آيات خدا را تكذيب كرده است
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِي خَرَابِهَا» (بقره: 2/ 114)
ترجمه: و كيست بيدادگرتر از آن كس كه نگذارد در مساجد خدا نام وى برده شود و در ويرانى آنها
«مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ» (بقره: 2/ 140)
وستمكارتر از كسى كه شهادتى را كه از خدا نزد اوست پنهان كند، كيست؟
پاسخ:
اولا: همه سوالات دلالت بر جنس سوال ندارند !
امثال تعبیر «و من اظلم ممن» گو اینکه همچون اصطلاحی شده اند برای نشان دادن وضعیت نیکی یا قباحت یک پدیده؛ بدون نشان دادن افضلیت و قیاس با بقیه موارد؛
فرض کنید کسی ببعد از رضایت از کار یک تعمیرکار اتومبیل بگوید: واقعا احمد “بهترین” مکانیک شهر هست و “تعمیرکار ماهرتر” از احمد چه کسی میتواند باشد؟ همه از این کلام صرفا مدح متکلم نسبت به مهارت احمد را برداشت میکنند؛ و چه بسا اساسا احمد تنها مکانیک شهر هم باشد و مجالی برای قیاس و نشان دادن افضلیت هم نباشد ولی در عین حال این کلام را صحیح میدانند چرا که غرض از ایراد آن نشان دادن مدح برای مهارت احمد بوده و ذکر تفضیل برای بیان اینگونه اغراض را صحیح میدانند.
در این آیات هم، صرفا ممکن است مقصود بیان ظالم بودن و قباحت اینگونه ظلم از جانب این افراد باشد نه مقایسه و نشان دادن اینکه چه کسی ظالم و چه کسی ظالمتر است؛
این پاسخ را سیوطی در کتاب الاتقان خود از جمعی نقل نموده است:
«وَقَالَ بَعْضُ الْمُتَأَخِّرِينَ هَذَا اسْتِفْهَامٌ مَقْصُودٌ بِهِ التَّهْوِيلُ وَالتَّفْظِيعُ مِنْ غَيْرِ قَصْدِ إِثْبَاتِ الْأَظْلَمِيَّةِ لِلْمَذْكُورِ حَقِيقَةً وَلَا نَفْيِهَا عَنْ غَيْرِهِ» (سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج 3، ص 98)
ثانیا: بر فرض حقیقی دانستن سوال؛ و اینکه استفهام انکاریست و آیات سه گانه هریک با استفهام انکاری؛ اثبات اظلم بودن مورد خود را میکنند؛ پاسخ اینست که اینها تفضیل نسبی هستند نه مطلق؛
توضیح اینکه؛ بیان تفضیل به دو گونه در محاورات متصور است و بکار میرود؛ تفضیل مطلق و تفضیل نسبی؛
تفضیل مطلق؛ یعنی بطور مطلق؛ این شخص از همه ظالمتر است و در هیچ زمینه ای؛ ظالم تر از این مورد؛ یافت نمی شود.
در مقابل تفضیل نسبی هم در محاورات استعمال میشود؛ و تفضیل نسبی میتواند هزاران مصداق داشته باشد، وهیچکدام از تفضیلهای نسبی با یکدیگر تهافت و تناقضی ندارند؛ بلکه به نسبت به هر طیفی ما یک تفضیل میتوانیم داشته باشیم؛ اگر بخواهم این مطلب در ارتباط با تفضیل نسبی را با مثال روشنتر توضیح بدهم:
فرض کنید: نسبت به اسم تفضیل “کوچکتر”؛ میتوان چندین تفضیل تصور کرد؛ مثلا:
علی کوچکتر از همه هست؛ از لحاظ سن
در عین حال حشمت از همه کوچکتر است؛ ازلحاظ قد
و در عین حال هوشنگ از همه کوچکتر است از لحاظ علم و شخصیت و …
چنانچه ملاحظه میفرمائید؛ تفضیل نسبی همچون مثالی که عرض کردم در زبان و محاورات رایج بوده و احدی آنرا متناقض نمیبیند.
حال اگر آیات؛ در هریک از آیات تفضیل مطلق اراده شده باشد؛ این تناقض رخ میداد؛ یعنی هر یک از آیات بگوید: این شخص از همه ظالمتر است و در هیچ زمینه ای؛ ظالم تر از این شخص؛ یافت نمی شود و واضح است که این سخن با اثبات اظلمیت برای طائفه دیگر در آیه دیگر متناقض است.
اما اگر آیات هریک تفضیل نسبی را اراده کرده باشند؛ تناقضی در میان نخواهد بود؛ بعبارتی آیات هریک میگویند:
“در این زمینه” ظالم تر از این فرد کسی وجود ندارد؛ و این منافاتی با آیه دیگر که میگوید: “در این زمینه دیگر”؛ ظالمترین افراد این فرد است ندارد.
اگر آیه را به هر فرد منصفی از اهل محاوره بدهیم؛ بی درنگ تفضیلی که از آیات برداشت میکند تفضیل نسبی خواهد بود؛ این مطلب را در ادامه با استدلال نشان خواهیم داد؛ اجمالا ادعا اینست که یک آیه گفته چه کسی در پنهان کردن شهادت از این شخص ظالمتر هست؛ بعبارتی کسانی که شهادتی که مطلب مهمی را اثبات کند را از بقیه پنهان کنند؛ به کسی که قضاوت دروغ درباره او شود و دیگرانی که به مطلب دروغینی باور پیدا کنند ظلم کرده است؛ و آیه میگوید در بین این طیف از ظالمین؛ کسی که گواهی الاهی درباره چیزی را کتمان کند وافراد به امر اشتباهی باور پیدا کنند؛ ظالمترین آنهاست.
یک آیه گفته چه کسی “در دروغ بستن” (نه مطلقا) از کسی که به خداوند دروغ میبندد ظالمتر است؟ بعبارتی در زمینه دروغ بستن؛ که همه کسانیکه دروغ میبندند در حقیقت ظالم هستند و به کسی که به او دروغ میبندند و نیز به افرادی که طالب حقیقت هستند؛ با کتمان کردن حقایق ظلم میکنند؛ در میان این افراد؛ ظالمترینشان کسیست که به خداوند دروغ ببندد.
و آیه سوم هم گفته چه کسی در “ممانعت کردن از دستیابی افراد به حقوق خود”؛ از شخصی که مردم را از مساجد منع میکند ظالمتر هست؟
و این تفضیلها هیچکدام با هم تهافتی ندارند؛ بلکه آیه ای از میان یک طیف از ظالمین؛ ظالمترینشان را بیان میکند؛ و آیه دیگر از میان طیفی دیگر از ظالمین؛ ظالمترینشان را بیان میکند.
ممکن است بگوئید چطور میگوئید آیات تفضیل نسبی را بیان میکنند؛ در حالیکه هیچکدام از آیات نگفته اند که ظالمترین افراد در میان این طیف خاص از ظالمین؛ فلانی ها هستند؛ اینکه این آیات هر کدام ناظر به اثبات ظالمتر؛ در طیف خاصی هستند را چطور اثبات میکنید؟
پاسخ اینست که اهل محاوره و عرف؛ در قبال تفضیل ها؛ گاه با دیدن قرائنی از کلام این طیف خاص را میفهمند؛ و حتی گاه خود متکلم با تکیه بر آن قرائن؛ تفضیل در طیف خاصی را اراده میکند بدون اینکه سوای آن قرائن تصریحی بر اینکه “مرادم تفضیل در این طیف خاص است” هم بکند؛
مثلا فرض کنید کسی بگوید: از این آقای قد بلند؛ چه کسی “بزرگتر” است؟ مخاطب از این کلام اینطور برداشت میکند که تفضیل “بزرگتر” را که نسبت به قد بلند بکار برده؛ بزرگتر از لحاظ قد هست، شاهدش اینست که اگر کسی در جواب این سوال شخص کوتاه قدی که از نظر فضل یا از لحاظ سن و… با دست نشان دهد؛ به او خواهند خندید و خواهند پرسید؛ این از این آقای قد بلند بزرگتر هست؟
در مقابل اگر کسی بپرسد: چه کسی از این آقای مسنّ و پیره مرد؛ بزرگتر است؛ باز نیز با توجه به همان قرینه؛ آنچه به ذهن عرف متبادر میشود “بزرگتر” به لحاظ سن است.
ناگفته نماند که این پاسخ را سیوطی در کتاب الاتقان خود نیز مطرح کرده است:
«مِنْهَا تَخْصِيصُ كُلِّ مَوْضِعٍ بِمَعْنَى صِلَتِهِ أَيْ لَا أحد من المعاندين أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ وَلَا أَحَدَ مِنَ الْمُفْتَرِينَ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا وإذا تخصص بالصلات زَالَ التَنَاقُضُ. وَقَالَ بَعْضُ الْمُتَأَخِّرِينَ هَذَا اسْتِفْهَامٌ مَقْصُودٌ بِهِ التَّهْوِيلُ وَالتَّفْظِيعُ مِنْ غَيْرِ قَصْدِ إِثْبَاتِ الْأَظْلَمِيَّةِ لِلْمَذْكُورِ حَقِيقَةً وَلَا نَفْيِهَا عَنْ غَيْرِهِ.» (سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج 3، ص 98)

اشاره به مثلی که مطرح نشده است.

بسم الله الرحمن الرحیم

عبدالحسین شورچه و سمیرا حیاتی

شبهه:

چرا در آیه: «ذلِکَ بِأَنَّ الَّذينَ کَفَرُوا اتَّبَعُوا الْباطِلَ وَ أَنَّ الَّذينَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثالَهُمْ» (محمّد: 47/ 3) و آیات قبل از آن و آیات بعد، مثلی زده نشده که به آن اشاره شده است؟ (سها، نقد قرآن، ص 875)

 

پاسخ:

در این آیه کلمه «أَمْثالَهُمْ» مربوط به همین آیه است.

یعنی خداوند این گونه برای مردم مثال (خوب ـ  بد) می­زند با توجّه به مؤمن و کافر که در آیه هست.

یعنی ضرب المثل­های احوال و اوصاف دو گروه کافر و مؤمن. چرا که برای همگان روشن است که کافر دائماً از حق گریزان و به دنبال باطل روان است و مؤمن همیشه از حق پیروی می­کند و متمسّک بدان است. سرانجام آن، زیان و نقمت و سرانجام این، سود و نعمت است. (ر.ک: طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، 18/340؛ طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، 23/ 42؛ طبرسی، تفسیر جوامع الجامع، 6/ 33؛ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، 9/ 291؛ مغنيه، تفسير الکاشف، 7/ 61؛ و…)

 

منابع:

1ـ قرآن کریم.

2ـ سها، نقد قرآن، ویرایش دوّم.

3ـ طباطبايي، سيّد محمّد حسين، الميزان في تفسير القرآن، ترجمه: سيّد محمّد باقر موسوي همداني، انتشارات اسلامي جامعه­ مدّرسين حوزه علميّه قم، قم، 1374 ش، چاپ پنجم.

4ـ طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ترجمه حسين نوري، محمّد مفتح، تحقيق رضا ستوده، انتشارات فراهاني، تهران، 1360 ش، چاپ اوّل.

5ـ طبرسي، فضل بن حسن، تفسير جوامع الجامع، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميّه قم، تهران، 1377 ش، چاپ اوّل.

6ـ طوسي، محمّد بن حسن، التبيان في تفسير القرآن، مقدّمه: شيخ آغا بزرگ تهراني، تحقيق احمد قصير عاملي، داراحياء التراث العربي، بيروت، بی­تا، بي­چا.

7ـ­ مغنيه، محمّد جواد، تفسير الکاشف، دارالکتب الإسلاميّة، تهران، 1424 ق، چاپ اوّل.

استعمال «قریب» به جای «قریبة»

بسم الله الرحمن الرحیم

عبدالحسین شورچه و سمیرا حیاتی

شبهه:

چرا در آیه: «إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ» (اعراف: 7/ 56) خبر اسم مؤنث «رَحْمَت» به صورت مذکر آمده است؟ (سها، نقد قرآن، ص 830)

پاسخ:

صیغه­ای که بر باب «فعیل» است به دو نوع می­آید:

الف) یک نوع که معنی فاعلی دارد: (قدیر، سمیع، علیم) که به همنشین مذکر و مؤنث آن توجّه می­شود.

ب) یک نوع که معنی مفعولی دارد: (قتیل، جریح) که به دو دسته تقسیم می­شود:

1) اگر با موصوف بیاید، خبر آن به صورت مذکر می­آید حتّی اگر موصوف مؤنث باشد. مانند: امراة قتیل/ رجل قتیل رجل جریح/ امراة جریح

2) اگر جدا از موصوف بیاید.

به طور اجمالی باید گفت:

اگر موصوف صیغه باب «فعیل» ذکر شده باشد مذکر و مؤنث بودن آن‌ها یکسان است. «وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِيبٌ» (شوری: 42/ 17) ـ «إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ» (اعراف: 7/ 56) ـ «وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيبًا» (احزاب: 33/ 63)

اگر موصوف آن‌ها ذکر نشده باشدبرای تشخیص جنسیّت مذکر و مؤنث بودن باید مشخّص شود که با اضافه شدن علامت تأنیث مشخّص می­شود. «رأیت صبورة» (شرتونی، مبادیُ العربیّه، 4/ 98)

منابع:

1ـ قرآن کریم.

2ـ شرتونی، رشید، مبادیُ العربیّه، ترجمه محمّد جواد شریعت، انتشارات اساطیر، تهران، 1382 ش، چاپ هفتم.

3ـ سها، نقد قرآن، 1393 ش، ویرایش دوّم.

تعداد روزهای عذاب قوم عاد چند بوده است؟

بسم الله الرحمن الرحیم

تعداد روزهای عذاب قوم عاد چند روز بود؟

عبدالحسین شورچه و سمیرا حیاتی

شبهه:

چرا در داستان عذاب قوم عاد، در آیه «إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيهْمْ رِيحًا صَرْصَرًا فىِ يَوْمِ نحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ» (قمر: 54/ 19) مدّت عذاب آنها یک روز بوده ­است، امّا در آیه «فَأَرْسَلْنَا عَلَيهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فىِ أَيَّامٍ نحِّسَاتٍ لِّنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الخِزْىِ فىِ الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ لَعَذَابُ الاَخِرَةِ أَخْزَى‏  وَ هُمْ لَا يُنصَرُونَ» (فصلت: 41/ 16) مدّت عذابشان چند روز بوده­ است؟ (سها، نقد قرآن، ص 809)

 

پاسخ:

کلمه «یوم» در قرآن به معانی مختلفی آمده است و یکی از آن معانی مطلق وقت و زمان است چه روز و چه شب و صرف زمان مدّنظر است.

برخی از مفسّرین به این معنا اشاره کرده اند:

فخر الدین رازی در  تفسیر مفاتیح الغیب می نویسد:

«در این آیه «یوم» به معنای مطلق زمان است. همچنانکه در سوره مریم «سلام الله علیها» آمده است: «وَ سَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا» (مریم: 19/ 15) و عبارت «مُّسْتَمِرٍّ» در آیه: «إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيهْمْ رِيحًا صَرْصَرًا فىِ يَوْمِ نحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ» (قمر: 54/ 19) همان معنای «ایّام» را می­رساند به خاطر این که استمرار از امتداد زمان خبر می­دهد و این دو با اختلاف در لفظ یک معنی را می­رسانند منتهی در آیه اوّل حکایت بر طریق اختصار است، به همین خاطر زمان را ذکر کرد ولی مقدار آن و وصف آن را ذکر نکرد.» (فخرالدّین رازی، مفاتیح الغیب، 26/ 304)

قرشی در تفسیر احسن الحدیث می­نویسد:

مراد از «یوم» قطعه‏اى از زمان است نه بیست و چهار ساعت چنان كه در جاى دیگر آمده: «… رِيحًا صَرْصَرًا فىِ أَيَّامٍ نحَّسَاتٍ» (فصلت: 41/ 16) و نیز «سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ» (الحاقه: 69/ 7)»

و علّامه طباطبایی هم در این­باره فرموده­اند:

«و مراد از كلمه” يوم” قطعه‏اى از زمان است، نه روز لغوى كه يك هفتم هفته است، چون در جاى ديگر فرموده: «فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيَّامٍ نَحِساتٍ» (فصلت: 41/ 16) و باز در جاى ديگر در باره همين قوم فرموده: سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً» (الحاقه: 69/ 7)» (طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، 19/ 115)

ابو حیان اندلسی در البحر المحیط در تفسیر آیه 19 سوره قمر می­نویسد: «منظور از یوم در آیه روز معین نیست بلکه منظور وقت و زمان است مثل این که بگوید”در وقت نحس” و این مطلب را آیه سوره فصلت (19) و سوره الحاقة (20) تأیید می­کند مگر این که یوم را روز ابتدای عذاب بگیریم که منظور وقت شروع عذاب است که باز هم جمع بین این دو نظر ممکن می­باشد.» (اندلسي، البحر المحيط في التفسير، 10/42 ـ 41)

برخی از مفسّرین هم به این شبهه چنین پاسخ داده­اند:

مراد از «یوم» در آیه «فَأَرْسَلْنَا عَلَيهْمْ رِيحًا صَرْصَرًا فىِ أَيَّامٍ نحِّسَاتٍ لِّنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الخْزْىِ فىِ الحْيَوةِ الدُّنْيَا وَ لَعَذَابُ الاْخِرَةِ أَخْزَى‏ وَ هُمْ لَا يُنصَرُونَ» (فصلت: 41/ 16) روز شروع این عذاب بوده و این آیه به مجموع روزهای عذاب نظر ندارد. (ر.ک: ابن­کثر دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، 7/ 155)

در نتیجه رابطه این دسته از آیات اجمال و تفصیل است نه تناقض و تقابل.

 

منابع:

1-­ قرآن کریم.

2-­ ابن­كثير دمشقى، اسماعيل بن عمرو، تفسير القرآن العظيم [ابن کثير]، تحقيق محمّد حسين شمس الدّين، دارالكتب العلميّة، منشورات محمّد على بيضون‏، بیروت، 1419 ق، چاپ اوّل.

3-­ اندلسي، ابوحيان محمّد بن يوسف، البحر المحيط في التفسير، تحقيق: صدقي محمّد جميل، انتشارات دارالفکّر، بیروت، 1420 ق، بی­چا.

4-­ سها، نقد قرآن، 1393 ش، ویرایش دوّم.

5-­ طباطبايي، سيّد محمّد حسين، الميزان في تفسير القرآن، ترجمه: سيّد محمّد باقر موسوي همداني، انتشارات اسلامي جامعه­ مدّرسين حوزه علميّه قم، قم، 1374 ش، چاپ پنجم.

6-­ فخرالدّين رازي، ابوعبدالله محمّد بن عمر، مفاتيح الغيب (تفسير کبير)، داراحياء التراث العربي، بیروت، 1420 ق، چاپ سوّم.

7-­ قرشي، سيّد علي اکبر، تفسير أحسن الحديث، نشر بنياد بعثت، تهران، 1377 ش، چاپ سوّم.